تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید آقا مهدی شرع پسند


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید آقا مهدی شرع پسند

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
سه شنبه 5 مهر 1390-07:16 ب.ظ

آقا مهدی هر روز صبح زود بچه ها را در بیرون ساختمان در كنار خیابان اصلی به خط می كرد و بعد از قرائت قرآن ورزش صبحگاهی را شروع می كرد. و همه در حال دویدن و شعار دادن در خیابان اصلی بودند، چهره شهر تغییر كرده بود مردمی كه در گوشه و كنار خیابان ها و مغازه هایی كه باز بودند وقتی این صحنه را می دیدند خیلی روحیه می گرفتند و ابراز احساسات می كردند و بچه ها را دعا و تشویق می كردند و بچه ها نیز كم نمی زاشتن و با شور و حال خاصی ورزش می كردند البته مشوق همه آقا مهدی بود كه جلوی همه حركت می كرد و دیگران به دنبال او.

به روایت: حاج علی کرمی

دیماه سال 1359 بود و حدوداً سه ماه از حمله ناجوانمردانه صدام به ایران می گذشت كه دومین گروه اعزامی از سپاه كرج به فرماندهی شهید مهدی شرع پسند به استعداد 40 الی 50 نفر به غرب كشور یعنی جبهه های گیلانغرب اعزام شدیم.

درست یادمه كه وقتی می خواستیم از كرج حركت كنیم با سلاح و تجهیزات كامل با دو دستگاه مینی بوس از جاده اشتهارد و همدان و كرمانشاه و اسلام آباد غرب عبور كردیم و از گردنه زیبای قلاجه گذشتیم، شب به شهر قشنگ و جنگ زده و خالی از سكنه گیلانغرب رسیدیم. نماز ظهر و عصر را در سپاه همدان خواندیم و ناهار را هم كه آقا مهدی نان و پنیر پیش بینی كرده بود خوردیم و راه افتادیم.

با ورود ما به شهر بچه های سپاه گیلانغرب خیلی خوش حال شدند و به استقبال ما آمدند و خیلی ما را تحویل گرفتند و برای ما پتو و وسائلی فراهم كردند و ما را در مقری كه خالی از سكنه بود اسكان دادند و ما حدود سه شبانه روز در اونجا مستقر بودیم در طول این مدت آقا مهدی هر روز صبح زود بچه ها را در بیرون ساختمان در كنار خیابان اصلی به خط می كرد و بعد از قرائت قرآن ورزش صبحگاهی را شروع می كرد. و همه در حال دویدن و شعار دادن در خیابان اصلی بودند، چهره شهر تغییر كرده بود مردمی كه در گوشه و كنار خیابان ها و مغازه هایی كه باز بودند وقتی این صحنه را می دیدند خیلی روحیه می گرفتند و ابراز احساسات می كردند و بچه ها را دعا و تشویق می كردند و بچه ها نیز كم نمی زاشتن و با شور و حال خاصی ورزش می كردند البته مشوق همه آقا مهدی بود كه جلوی همه حركت می كرد و دیگران به دنبال او.

روز سوم و چهارم ما را با چند دستگاه خودروی وانت به جبهه آوزین بردن و قبل از اینكه به خط مقدم بریم می بایست در 4 الی 5 كیلومتری خط جائی را به عنوان عقبه و استراحتگاه انتخاب و مستقر می شدیم و بهد از آن می رفتیم جلو و خط را تحویل می گرفتیم.

خلاصه ما تقریباً ظهر رسیدیم به منطقه ای كه تپه ماهور، گندآبه نام داشت و دارای چشمه آب كوچك و چنتا طویله و آغل گوسفند بود و یك یا 2 اتاق داشت كه اتاق ها در اختیار نیروهای بومی و چوپان ها بود و جا برای استقرار ما نبود.

ابتدا نماز ظهر و عصر را با امامت شهید حسن راست روش به جماعت خواندیم سپس آماده شدیم برای پاكسازی طویله ها و بعد از اینكه كاملاً تمیز شد پلاستیك و كفی چادر انداختیم و رفتیم داخل آن مستقر شدیم. هوا خیلی سرد بود و گاهی اوقات هم بارندگی شدید می آمد.

آقا مهدی در هر كاری پیش قدم بود و استارت كار را او می زد در صورتی كه او یك فرمانده بود و می تونست یك گوشه بشینه و فقط دستور بدهد و نظارت در كارها داشته باشد. ولی اگر او این كار را می كرد دیگر آقا مهدی نمی شد كه وقتی دستور می داد بچه ها از دل و جان گوش به فرمان باشند.

بعد از اینكه كار تمام شد بچه ها ساكها و كوله پشتی ها را داخل طویله بردن و بعد از مدتی متوجه آقا مهدی شدیم كه با فاصله حدوداً 100 متری ما مشغول كندن چاه بودند. رفتیم بالا سر آقا مهدی و از ایشان پرسیدیم چه كار می كنید؟ گفتند: هیچی دارم چاه دستشوئی میكَنم شما برید یه تیكه پلاستیك با گونی بیارید تا من به شما بگم كه چی كار می خوام بكنم. خلاصه بچه ها رفتن اُوردن و آقا مهدی طریقه زدن توالت صحرایی را به ما در آنجا یاد داد و به ما گفتن كه یادتان باشه هر جائی كه خواستین مستقر بشین اول كاری كه می كنید به فكر زدن دستشوئی باشید چون رعایت بهداشت یكی از مهمترین اصول اردوی صحرایی و استقرار نیرو در یك مكان می باشد.

شب را در آنجا سپری كردیم. جو خیلی دوستانه و خوبی داشتیم. همان شب آقا مهدی جلسه ای برای همه گذاشت و یكسری مسائل را به ما متذكر شدند و گفتند رعایت بهداشت الزامی است، از وقت استفاده كنید و آن را به بطالت نگذرانید تا فرصتی پیدا می كنید قرآن بخوانید.

برای تعدادی از بچه ها كه قرآن خواندن بلد نبودن كلاس خصوصی قرائت قرآن گذاشت تقریباً همه این مشكل را داشتن و در كلاس شركت می كردند. بنده هم جزء همان افرادی بودم كه در كلاس قرائت قرآن آقا مهدی حضور داشتم و الان هم اگر از قرآن چیزی بلدم از بركت وجود آقا مهدی است كه در آن جلسات به عنوان مربی به ما قرآن آموزش می دادند و در كنار قرائت قرآن فرازهایی از نهج البلاغه نیز بیان می كردند و هنوز كه هنوزه آن كلام نورانی و بیان شیوا و دلنشین آقا مهدی در گوش جان من طنین انداز است.

روز دوم آقا مهدی همه نیروها را در قالب سه دسته و فرمانده دسته ها را تعیین و سازماندهی كرد.

روز سوم برادری به نام صفر خوش روان مسئول محور آوزین و از بچه های بومی منطقه گیلانغرب كه انسانی وارسته و خوش اخلاق و خوش برخورد بود آمد و سراغ آقا مهدی را گرفت. ایشان آمده بود وضعیت استقرار ما را بازدید كند و از طرفی هم برای توجیه منطقه و استقرار نیروها در خط با آقا مهدی جلسة سرپائی داشتند بعد از اینكه آقای خوشروان مقر را ترك كردند آقا مهدی برای مسئولین دسته ها جلسه ای گذاشت و نحوه حركت و انجام یك عملیات را برای ما توضیح دادند.

غروب همان روز بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء و صرف شام به سمت خط پیاده به ستون یك حركت كردیم هوا خیلی سرد و تاریك بود از مقر تا خط پدافندی عراقی ها حدوداً 4 الی 5 كیلومتر بود.

ابتدا ما با مشقت فراوان نیرو و مهمات خود را بردیم روی تپه صخره ای كه هیچكس روی آن نبود مستقر شدیم قرار بود صبح زود یك دسته از نیروهای ما با كمك یك تیم از بچه های بومی عملیات انجام بدهند و دشمن روی تپه صخره ای كه بعداً به آنها تپه ابرویی می گفتند مستقر بودند. بین ما و دشمن یك رودخانه وجود داشت آقا مهدی هم روی تپه ما را توجیح كردند و گفتند كه اگر دیدید ما از رودخانه عبور كردیم و با دشمن درگیر شدیم بلافاصله شما هم پیش ما بیائید. یك دسته با بچه های بومی در پشت رودخانه مخفی شده و آماده عملیات بودند.

با روشن شدن هوا بچه ها از رودخانه عبور كردند و بیرون آمدن و حمله ور شدند به سمت سنگرهای دشمن كه روی تپه های صخره ای مستقر بودند.

به محض اینكه نیروها از رودخانه بیرون آمدند 2 نفر از نیروهای ما با مین برخورد می كنند و در جا به شهادت می رسند و این باعث نمی شود كه حركت نیروها سست و كند شود. نیروها از جناحین حمله ور شدند و سنگر های كمین دشمن را متصرف شدند و چون دشمن از چند جناح روی نیروهای ما تسلط داشت دیگر موفق به پیشروی نشدند و در همان جا پدافند كردیم و مستقر شدیم یعنی یك قسمت كمی از تپه را از دشمن گرفتیم و قسمت بیشتر آن در دست دشمن بود.

بچه ها همه در تلاش و مشغول تحكیم استحكامات و سنگر ها شدند. آتش دشمن چه مستقیم و چه منحنی قطع نمی شد. دشمن در ارتفاعات چقالوند و تپه مراد كاملاً روی ما دید و تیر مستقیم داشت. از سمت دشت هم تیر مستقیم تانك امان ما را بریده بود ولی جای ما چون پوشیده از سنگ و صخره های زیاد بود الحمد الله تلفات جانی نداشتیم..

ظهر شد صدای تكبیر الله اكبر مؤذن از لای لای صخره ها شنیده شد و بچه ها به نوبت به صورت نشسته و با پوتین و با تیمم مشغول نماز شدند.

آقا مهدی را دیدم روی تخته سنگی نشسته و پوتین خود را در آورد و با قمقمه خود مشغول گرفتن وضو شد و بعد از آن بلند شد و روی همان تخته سنگ ایستاد و مشغول نماز خواندن شد جایی كه ایستاده بود كاملاً در دید دشمن از تپه های مقابل بود و به صورت پراكنده هم آتش دوشكا شلیك می شد. وقتی نماز آقا مهدی تمام شد پرسیدم چرا ایستاده نماز می خوانی مگر نمیبینی كه دشمن روی ما آتش دارد آقا مهدی جواب دادند برادر توی مملكت خودمان هم نمی توانیم راست راست راه برویم و ایستاده نماز بخوانیم. نماز بعدی آقا مهدی ما را متوجه او كرد چنان عرفان و چنان خضوع و خشوعی در كسی ندیده بودم قنوت آقا مهدی انسان را به خدا وصل می كرد و همچنین ركوع و سجود طولانی او در آن وضعیت به انسان درس شجاعت و وارستگی در این دنیا را می داد. روز دوم نیروها روی تپه گسترش پیدا كرده بودند و مشغول كندن سنگر و شناسائی وضعیت دشمن بودند در سمت چپِ تپه ای كه مستقر بودیم دیواری صخره ای بود كه تعداد 3 نفر از برادران رفته بودن زیر صخره و سنگری را با چندین چند سنگر به دور خود ساخته بودند و در آن مستقر شده بودند از آنجایی كه دشمن دید كامل داشت اقدام به شلیك خمپاره 60 م.م به سمت سنگر آنها نمود و پس از فرود چند گلوله در اطراف سنگر و یك گلوله مستقیم روی دیواره سنگر اصابت می كند.كه با اصابت این گلوله برادر بسیجی حسین فلاح زاده در جا به شهادت می رسد و برادر حسن راست روش هم بر اثر اصابت تركش مجروح می شود و در بین راه به شهادت می رسد و برادر حاج حمید پارسا هم كه در آن سنگر حضور داشت مورد اصبت تركش از ناحیه شكم قرار می گیرد و ایشان هم به عقب منتقل و به بیمارستان صحرایی اعزام می شود.

وضعیت دشواری بود اول اینكه هیچ گونه وسیله نقلیه جهت انتقال مجروجین نبود و در ثانی جاده ای هم برای پشتیبانی و یا انتقال مجروحین وجود نداشت و مجروحین را داخل پتو قرار داده و حدود 2 تا 3 كیلومتر پیاده به عقب انتقال می دادیم.

سنگر سر پوشیده نداشتیم هوا هم خیلی سرد و ظلمانی بود گاهی اوقات هم بارندگی شدید می شد و تمام زندگیمان خیس و آبدار می شد.

شب ها آقا مهدی به پست های نگهبانی سر كشی می كرد و اگر میدید نگهبان خسته است و نمی تواند نگهبانی دهد سلاح را از نگهبان گرفته و با ظرافت خاصی به جای او ایستاده و پست می داد. این حركت آقا مهدی انسان را متاثر می كرد، عمیقاً در قلب جا می گرفت و هر دستور یا فرمانی كه از طرف ایشان حضوراً یا غیاباً صادر می شد از جان دل پذیرفته و با كمال میل اجرا و اقدام می شد. آقا مهدی این كارها را به خاطر جا گرفتن در دل بچه ها نمی كرد، اصلاً در ذات او چنین تفكری نبود و به تنها چیزی كه فكر نمی كرد خودنمایی و خود پسندی و سایر رذائل اخلاقی دیگر بود.

یك شب كه هوا مهتابی بود نیمه شب آقا مهدی را دیدم كه بیل و كلنگ به دوش می رفت سمت عراقی ها؛ گفتم آقا مهدی كجا می روی؟ گفت می روم یكم جلوتر سنگر كمین بكنم. خلاصه به اتفاق هم رفتیم حدود 40 تا 50 متر جلوتر از سنگر نگهبانی خودمان تقریباً 10 متری سنگر عراقیها بود كه آقا مهدی گفت: اینجا خوبه همین جا سنگر بكنیم شروع كردم به كندن زمین مقداری كه كندیم و هوا رو به روشنی می رفت آقا مهدی گفت بریم عقب نماز را بخوانیم سنگر نیمه كاره ماند و مابقی سنگر را به همراه كانال در شب های بعد به همین منول ادمه دادیم.

آقا مهدی خیلی محجوب بود به نُدرت دستوری را صادر می كرد. سعی می كرد تا آنجائیكه می شود به كسی زحمت ندهد و كاری كه خودش می توانست انجام دهد به كسی نمی گفت مثل همین سنگر زدن و تا جائیكه امكان داشت كار و وظیفه دیگران را هم خودش انجام میداد مثل نگهبانی و غیره.

جائیكه ما مستقر بودیم و پدافند می كردیم گنجایش نیروی زیاد ما را نداشت و از طرفی بچه ها نیاز به استراحت و استحمام داشتند. آقا مهدی نیروها را به سه دسته تقسیم كرده و هر شب یك دسته از محل استراحتگاه (آغل گوسفند) بصورت پیاده هنگام غروب حركت كردند تا موقع اذان برسند به خط و باید طوری حركت می كردند كه در طول مسیر دشمن روی ما دید نداشته باشد و از تاریكی نسبی هوا استفاده می شد و خود را به خط می رساندیم هر روز این وضعیت به صورت 24 ساعته و نوبتی هر دسته انجام می شد.

بیشتر اوقات آقا مهدی به عقب نمی آمد و با دسته ای دیگر در خط می ماند و خدا رحمت كند شهید حاج آقا فلاحت كه پیر مردی شجاع و خوش برخورد و خوش اخلاق با محاسن سپید در جمع رزمندگان به عنوان بسیجی دلاور شیر مرد و به عبارتی حبیب بن مظاهر حضور داشت. ایشان اول در دسته ما بود و بعد از مدتی ایشان هم عقب نمی آمد و با دسته دیگر در خط می ماند  و به بچه ها روحیه می داد.

یك روز برادر صفر خوش روان آمد مقر گند آبه و آقا مهدی هم حضور داشت گفت یك تعداد نیرو آمده از بچه های كنگاور هستند كه اینها رو شما در خط به كارگیری كنید و بچه های خودتان را آزاد كنید و بروید روی تپه مراد آنجا جبهه تشكیل دهید چون بین تپه ابروئی تا قله چغالوند خیلی فاصله است و احتمال اینكه دشمن بیاد و از پشت به سمت رودخانه بیاید و تپه ابروئی را بگیرد زیاد است. خلاصه آقا مهدی قبول كرد و ما با آقا مهدی ابتدا رفتیم تپه كه حدودا یك كیلومتر با تپه ابروئی فاصله داشت را شناسایی را كردیم و محل استقرار نیروها را دیدم و سنگر های روی خط را هم دیدیم و آمدیم. خط تپه ابروئی را تجویل بچه های كنگاور دادیم و ما رفتیم در خط جدید مستقر شدیم چند شب گذشت یك شب مهتابی آقا مهدی به من گفت ما اینجا كه هستیم تا سنگر عراقی ها خیلی فاصله داریم حاضر شو یكی از بچه هارو بگو سلاح بردارد و برویم جلوتر ببینیم كجا می توانیم سنگر كمین بزنیم كه شب ها نگهبانی ها بروند جلوتر نگهبانی دهند.

بنده آمدم برادر حاج خیر الله حسینی بود و ظاهراً و حاج آقا فلاحت را به عنوان تامین همراه گرفتیم و با آقا مهدی رفتیم جلوی تپه مراد كه یك یال داشت كه به صورت زین اسبی منتهی می شد  به سنگر دوشكا عراقی ها 200 الی 250 متر بود. ما روی تپه بودیم و شروع كردیم به كندن سنگر و آقا مهدی به حاج آقا فلاحت گفت شما 50 متر برو جلوتر یه گوشه ای كمین كو كه اگر عراقی ها اومدن سراغ ما بلافاصله شلیك كن و ما را هم خبر كن.

ما سخت مشغول كندن زمین بودیم و زمین هم خیلی سخت بود و بعضی جاهاش صخره ای بود 3 نفری مشغول بودیم ناگهان از طرف های تامین متوجه نوری شدیم ما سریع دست كشیدیم و نشستیم بلافاصله رفتم سراغ حاج آقا فلاحت و دیدم حاجی داره با صدای بلند شعر می خونه گفتم حاجی چی بود روشن شد. حاج آقا خیلی راحت و با صداقت گفت هیچی خواستم سیگار بكشم كبریت روشن كردم گفتم حاجی لااقل دستت و می گرفتی جلوی نور كبریت اینجا بالا سرت عراقیا هستن می بیننت و با دوشكا می زنن حاجی گفت برادر اولاً مملكت خودمان هستیم و آزادیم و بعد با قیض و خیلی محكم گفت عراقی ها غلط می كنن بزنن مگر من اینجا مُردم پس من اینجا چی كارم؛ گفتم حاجی حالا تو رو خدا سیگار میكشی دستت و بگیر زیر سیگار نذار سرخی سیگار معلوم بشه، گفت مطمئن باش عراقی ها اگر بدانن ما اینجا هستیم جرات نمی كنن بیا اینجا گفتم چرا حالا با صدای بلند قرآن می خوانی یكم یواشتر گفت با صدای بلند شعر می خونم كه اگر عراقی ها این دوروور باشن فرار كنند و به سمت شما نیایند.

مشغول كار خودتان باشید از این طرف مطمئن باشید خلاصه آمدم پیش آقا مهدی گفت چی بود: ماجرا را برایش گفتم آقا مهدی خیلی خوشحال شد و این كار حاج آقا را تحسین كرد گفت خوشم میاد از شجاعت  این مرد، مرد خیلی شجاعی است خلاصه سنگرهای كمین زده شد و بچه ها برای نگهبانی از آن استفاده می كردند.

یك روز با آقا مهدی و چند نفر دیگر رفته بودیم حمام و از شهر برگشتیم و رسیدیم به مقر و به محض اینكه از پشت وانت پیاده شدیم یكی از بچه ها رو كرد به ما و با صدای بلند به صورت مسخره و تعنه گفت آفیت باشه. آقا مهدی با حركت این آقا خیلی عصبانی شد من هیچ وقت عصبانیت آقا مهدی را ندیده بودم آقا مهدی او را صدا زد و گفت بیا اینجا. آمد جلو، آقا مهدی با لحن خاصی گفت این چه حرفی بود زدی تو مگر حیا نداری تو مگر غیرت نداری تو مگر تربیت نداری و بعد آقا مهدی او را نصیحت كرد بغلش كرد و بوسید و او را ... و رفت. این حركت آقا مهدی برای من حرف بزرگی شد كه نباید هر حرفی را هر جایی زد و این برخورد آقا مهدی همیشه در گوش و نظر من هست. اصلاً بی ادبی در قاموس یك بچه مسلمان خصوصاً شیعه علی (علیه السّلام) و بچه رزمنده جائی ندارد.

غروب ها كه می شد داخل استراحتگاه كه بودیم آقا مهدی بچه ها را جمع می كرد و دو به دو با هم كشتی می انداخت سعی میكرد همه را در این ورزش دخیل كند و جو خیلی خوبی را در بیم بچه ها حاكم می كرد این كار آقا مهدی در بین بچه ها از نظر روحی و روانی خیلی تاثیر گذار بود سعی می كرد روحیه بچه ها همیشه شاد باشد و بچه ها هم با رعایت اخلاق اسلامی همیشه با هم شوخی می كردند و دو تا از بسیجیان به نام های ابوالفضل شمس و احمد فرجی كه با هم بچه محل بودند خیلی بچه های شوخی بودند دائم با هم شوخی می كردند گاهی وقت ها آقا مهدی را هم اذیت می كردند آقا مهدی هم همنوا می شد با آنها خیلی این دو برادر را دوست داشت و این وسط كسی نمی توانست به آنها چیزی بگوید چون می دانستند مورد تایید آقا مهدی هستند.

یك روز خبر آوردند برادران حسین فلاح زاده و حسن راست روش در خط شهید شدند و برادر پارسا هم سخت مجروح شده آقا مهدی خیلی نارحت شدند.

همان روز بعد از ظهر مجلس ختم و قرائت قرآن برای این بزرگوار در مكانی كه بودیم گرفتیم و همه بچه ها ناراحت بودند.

بعضی از بچه ها خیلی گریه می كردند آقا مهدی شروع به همیت كردند و از فضائل شهید از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه گفتند و فرمودند كه با رفتن این دو بزرگوار وظیفه و مسئولیت های بیشتر از گذشته شده و باید به مقاومت و ایثار و فداكاری در مقابل ستم و ظلم ظالمان و دشمنان اسلام پایبند تر باشیم. مجلس تمام شد و ما آماده شدیم نماز مغرب و عشا را به امامت آقا مهدی خواندیم بعد از نماز هم معمولاً مسئول تداركات شام می آورد كه آن شب مقداری طول كشید دیدم هر كس یك گوشه كز كردن و نشستند و هیچ كس حرفی نمی زد. آقا مهدی به من اشاره كرد و رفت بیرون من بلند شدم و با برادر داود دمیر شروع كردیم شوخی كردن و كشتی گرفتن با كار ما برادر شمس و فرجی هم كار خودشان را شروع كردند خلاصه جو شكسته شد و وضعیت به حالت اول برگشت. همچنین آقا مهدی نشان داد شهادت آن دو بزرگوار باعث ركود و خمودگی سایر نیروها نمی شود.

البته تعدادی از افراد مسن اعتراض كردن كه الان عزا داریم شما دارید شوخی می كنید كه آقا مهدی رفت كنار این عزیزان و توجیهشان كرد.

 

به روایت: حاج علی کرمی



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 آذر 1390 08:32 ب.ظ