تبلیغات
میعادگاه عاشقان - تپه کرجی ها، فتح قله چغالوند


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

تپه کرجی ها، فتح قله چغالوند

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
سه شنبه 5 مهر 1390-07:30 ب.ظ

نمای قله چغالوند از روی تپه کرجی ها

یك روز با آقا مهدی روی تپه در داخل گندابه نشسته بودیم كه مشاهده كردیم یك تویوتا وانت آمد داخل مقر یك برادر از آن پیاده شد و تا ما را دید آمد به طرف ما یك برادری سلام كرد و آقا مهدی هم بلند شد از او احوال پرسی كردیم. و بعد گفت آقا مهدی شرع پسند را می خواهم ببینم. بلافاصله من گفتم آقا مهدی ایشان هستند امرتان را بفرمائید ایشان هم خودشان را معرفی كرد و گفت من عباس ملكی هستم مسئول عملیات سپاه گیلانقرب چند وقتی است كه  . . .

به روایت: حاج علی کرمی

یك روز با آقا مهدی روی تپه در داخل گندابه نشسته بودیم كه مشاهده كردیم یك تویوتا وانت آمد داخل مقر یك برادر از آن پیاده شد و تا ما را دید آمد به طرف ما یك برادری سلام كرد و آقا مهدی هم بلند شد از او احوال پرسی كردیم. و بعد گفت آقا مهدی شرع پسند را می خواهم ببینم. بلافاصله من گفتم آقا مهدی ایشان هستند امرتان را بفرمائید ایشان هم خودشان را معرفی كرد و گفت من عباس ملكی هستم مسئول عملیات سپاه گیلانقرب چند وقتی است كه مسئول شدم آمدم خدمت شما وضعیت بگیرم اوضاع و احوالتان چه طور است بعد از پرس و جو برگشت و به آقا مهدی گفت آماده هستید عملیات كنید؟ آقا مهدی با كمال شجاعت گفت بله كی و كجا؟

آقای ملكی گفت ما در نظر داریم به استعداد یك گردان قله چغالوند را از دشمن بگیریم و روی قله می خواهیم عملیات كنیم دو تا كار شما باید انجام بدهید یك اینكه پشت قله چغالوند جبهه مخفی می خواهم تشكیل بدهیم دوم اینكه پشت جاده تداركاتی عراقیها در زیر قله كمین بزنیم تا دشمن نتواند فرار كند و یا اینكه كمكی به او برسد حالا شما آماده هستید یا خیر؟ آقا مهدی خیلی خوشحال شد گفت با كمال میل ما با تمام نیرو و امكاناتی كه در اختیار داریم در خدمت شما هستیم صحبت ما خیلی طول كشید اول آقای ملكی روی زمین با چوب نقشه حمله رو كشید و توجیه كرد و بعد بلند شدیم آرام آرام قدم زنان از پشت گندابه كه دره ای بود و انتهی آن تقریباً روبروی قله چغالوند بود رفتیم به انتهای دره تا آنجا كه رسیدیم طرح عملیاتی خودمان را كامل كردیم.

طبق قرار یك دسته از نیروهای ما كه حاج آقا فلاحت هم در آن دسته بود اعزام شدند به جبهه چغالوند و جبهه مخفی را تشكیل دادند حدود 15 روز در آنجا در فاصله 100 الی 150 متری عراقیها سنگر زدند و بدون اینكه دشمن متوجه آنها شود از آن بچه ها برادر اباذر خدا بین را نیز یادم می آید كه رفته بود.

توضیح اینكه قله چغالوند یكی از قلل مهم و مسلط بر تمام منطقه از وردی شهر گیلانقرب با تا تمام جبهه ها و دشت و تپه ماهورها بود و برای دشمن و ما خیلی با ارزش بود یعنی این قله در منطقه در اختیار هر كی بود برنده جنگ در آن منطقه او بود.

آقا مهدی از نیروهائیكه باقی مانده یك تیم 10 نفره انتخاب كرد برای عملیات و شب به اتفاق آقا مهدی و 2 نفر دیگر برای شناسایی منطقه قرار شد ما روی تپه ای كه مسلط بود روی جاده تداركاتی و عقبه عراقیها سنگر و كانال بزنیم و محلی هم برای ذخیره آذوقه و مهمات در داخل دره ای پیدا كردیم.

فردا شب كار ما شروع شد هوا كه كاملاً تاریك شد رفتیم روی تپه كانال و سنگر می كندیم زمین خیلی سفت و صخره ای بود امكانات خوبی هم نداشتیم فقط بیل و كلنگ بود و هر شب یك متر بیشتر نمی توانستیم بكنیم  یه مقدار كه می كندیم برای اینكه دشمن متوجه نشود می بایست روی كانال را با گونی متری می پوشاندیم و روی آن را خار و خاشاك می ریختیم و كاملاً استتار می كردیم این شده بود كار ما هر شب یك تعداد از بچه ها بالا كار می كردند و یك تعداد هم با قاطر مهمات و آذوقه می آوردند و در زیر تخته سنگ ها مخفی می كردند.

آقا مهدی هم هر شب خودش در كندن كانال حضور فعال داشت بعد از 15 روز كار ما تمام شد و آقا مهدی آمادگی خود را به فرماندهان بالا اعلام كرد.

شب موعود كه 25/12/59 بود فرا رسید.

10 نفری كه آقا مهدی مشخص كرده بود را حركت داد و ما بقی بچه ها كه تعدادشان 10 الی 15 نفر بودند در كنار رودخانه در مقر استراحتگاه آماده بودند ما 10 نفر رفتیم روی تپه مهمات و آذوقه خود را هم با خود بردیم داخل كانال مستقر شدیم . شب خیلی قشنگی بود هوا تقریبا سرد بود ولی شور و شوق عملیات گرمی خاصی را به جان داده بود آقا مهدی برای ما از شجاعت های اصحاب پیامبر (ص) در جنگ های صدر اسلام  می گفت و از مظلومیت امام علی (ع) در جنگ صفین می گفت ما از عشق عملیات تا صبح نخوابیدیم و هر كسی مشغول كاری بود و در فضای كمی كه حضور داشتیم با هم خیلی مهعذبان بودیم و از نبرد فردا صبح  با هم صحبت می كردیم هر كس چیزی می گفت آقا مهدی هم سفارشات لازم در رعایت اصئل اخلاقی بر خورد با دشمن را متذكر بودند و نحوه برخورد با اسرا و اصول و شرع را می گفتند كم كم فجر صادق رسید آقا مهدی به ساعت خود نگاه می كرد و می گفت بچه ها الان وقت نماز شده تا قبل از اینكه عملیات شروع شود نمازهایتان را بخواند همه مشغول تیمم و به صورت نشسته داخل كانال شروع كردیم به نماز خواندن چون جا كم بود هر دو نفر یا سه نفر كه نماز می خواندند جایشان را می دادند به دیگری آقا مهدی هم نمازش را ایستاده در داخل كانال شروع كرد وقتی به قنوت رسید حالت او را دگرگون دیدم من نمیدانم زیر لب چه می گفت اما خیلی قشنگ نماز می خواند نماز همه كه تمام شد هوا رو به روشنایی می رفت تقریبا گرگ و میش بود (گرگ و میش موقعی را می گویند كه اگر گرگ یا میشی در آن هوا باشد نما توان تشخیص داد كه این گرگ است یا میش) ما آماده بودیم ناگهان متوجه شدیم از سمت پشت قله با صدای شلیك آر پی جی 7 سكوت منطقه تاوسط رزمندگان دلاور اسلام شكسته شد و عملیات آغاز شد سپاهیان اسلام با صدای الله اكبر با عبور از میادین مین حمله خود را از دو جناح به سمت قله آغاز كردند و نیروهایی كه از بچه های كرج در پشت قله جبهه مخفی را تشكیل داده بودند زودتر از نیروهای دیگر به قله رسیدند و از پشت به سنگرهای اجتماعی و نگهبانی دشمن زدند و كمتر از 30 دقیقه قله استراتژیكی چغالون از دشمن گرفته شد و به دست پر توان رزمندگان دلیر اسلام افتاد و چشم دشمن در منطقه كاملاً كور شد . ما همچنان سر جای خودمان مخفیانه آماده بودیم . استعداد دشمن حدوداً 80 تا 100 نفر بود . نیروهایی كه در بالای قله حضور داشتند اكثراً كشته شدند ولی نیروهایی كه پایین تر از قله در سنگرهای اجتماعی حضور داشتند وقتی حمله برق آسای رزمندگان اسلام را دیدند با همان وضعیت یعنی زیر پیراهن و لباس خواب از سنگر بیرون آمدند و به سمت جاده و عقبه خود فرار كردند غافل از آنكه ما در مقابل آنها سنگر گرفته ایم . هوا كاملاً روشن شده بود . دقیقاً تمام حركات دشمن را زیر نظر داشتیم و متوجه شدیم كه تعداد زیادی از عراقی ها پا به فرار گذاشته اند و دارند میایند به عقب . آقا مهدی به عنوان فرمانده قوا دستور داد تا من نگفتم كسی شلیك و تیر اندازی نكند و گفت صبر كنید تا به نزدیك برسند و كاملاً در تیررس شما قرار بگیرند . من تیر بار چی بودم . تیر بار گرینف بود و دو تا نوار 50 تایی داشت . برادر محمد حیدری هم كمك تیر بار بود . عراقی ها نزدیك ما شدند . آقا مهدی دستور آتش را صادر كردند . همه با هم به سمت عراقی ها شلیك كردند . یك آن تعداد زیادی از عراقی ها مثل برگ خزان روی زمین ریختند و بقیه شان دیگر نتوانستند به عقب بروند و رفتند لای شیار ها در آن لحظه من شاهد بودم كه آقا مهدی می گفتن : بچه ها بزنید . این كافرا رو بزنید . نابود كنید . این خبیث ها رو بزنید . با نابود شدن دشمن ، دل امام شاد می شود . خلاصه من دیدم عراقی ها پراكنده شدند در لای تپه ها . تیر بار خودم رو برداشتم و از كانال بیرون اومدم . گفتم محمد مهمات رو با خودت بیار و به سمت عراقی ها دویدم و خود را رسوندم به ته دره و آنجا موضع گرفتم و مانع فرار آنها شدم . تقریباً 2 ساعت مشغول بودیم . آفتاب كاملاً منطقه رو در بر گرفته بود . عملیات تمام شد . صدای الله اكبر بچه ها از روی قله فضای منطقه رو طنین ا نداز كرده بود . همه خوشحال بودند . من به همراه حیدری بلور كه بعداً در عملیات كربلای 5 به شهادت رسید برگشتم به سمت كانال و در بین مسیر كه داشتم بر می گشتم متوجه شدم برادر مهدی مجاهد داره مین خنثی میكنه . گفتم چی كار میكنی . گفت نیا اینجا از پایین تر برو . اینجا میدان مین است . گفتم من الان از این مسیر دویدم به سمت پایین . چرا پس ما متوجه میدان مین نشدیم . آنجا متوجه شدم خواست خدا بود . آقا مهدی دستور داد بچه بریم جلو ، تپه را گرفتیم . رفتیم جلو تا به یه تپه بزرگ رسیدیم كه انتهای تپه می خورد به سنگرهای دشمن . در تپه مهراد و تپه ابرویی قرار بود سمت تپه مراد و ابرویی هم تعدادی از برادران دیگر عملیات كنند ولی ظاهراً آنها موفق نبودند و ما هم در همون جا غافلگیر شدیم و جلوتر نمی توانستیم بریم و مشغول تحكیم مواضع و كندن سنگر شدیم . آقا مهدی پیك فرستاد تعداد 10 نفر كه در عقبه حضور داشتند رو آوردند به خط ما و ما شدیم حدود 20 نفر . همه مشغول كندن سنگر شدیم . آتش دشمن به صورت پراكنده در منطقه وجود داشت .شب شد همه در فضای باز بدون سنگر سر پوشیده استراحت كردیم . و 2 نفر نگهبان هم داشتیم . ساعت حدوداً 4 صبح بود ناگهان آتش توپخانه و خمپاره ای دشمن به صورت متمركز در منطقه مثل باران شدت گرفت . تقریباً نیم ساعتی طول كشید و از شدت آتش همه بیدار شدیم . مدتی گذشت . آتش دشمن كم شد و خاموش شد . به محض اینكه آتش دشمن خاموش شد متوجه شدیم كه سمت قله چغالون صدای هل هله عراقی ها می آید و با آر پی جی به سمت قله شلیك می كنند و به عبارتی پاتك كردن و قصد تصرف مجدد قله رو داشتند . موضعی كه ما گرفته بودیم رو به عراقی ها بود ولی اونها یم تیپ تكاور كوهستانی بودند . آمدند و از زیر پای ما كه دره ای بود و از راه مال رو تداركات خود را به زیر قله رساندند و با بچه های روی قله درگیر شدند . دشمن از مكان اطلاعی نداشت . آقا مهدی بلافاصله آماده باش داد و به بچه ها گفت به سمت دشمن موضع بگیرند . یك خط اتش 20 نفره تشكیل داد و به همه سفارش كرد هر كس مهمات خود را كنار خود داشته باشد . سرعت عمل و آتش دشمن به سمت قله زیاد بود و ظاهراً قسمتی از قله را گرفته بودند . ساعت حدوداً 5 صبح بود آقا مهدی دستور اتش را صادر كرد همه ما یك دفعه آتش پر حجم و سنگینی روی دشمن ریختیم . تعدادی از نیروهای كمكی دشمن نیز زیر قله نشسته بودند ولی چون هوا تاریك بود متوجه آنها نبودیم درگیری شدت گرفت . مدتی كه گذشت آتش دشمن به سمت قله كم شد . هوا رو به روشنی میرفت . در همان وضعیت آقا مهدی به همه سفارش می كرد نمازتان را بخوانید كه قضا نشود .چند تا چند تا بچه ها در همان صحنه با همان وضعیت تیمم كرده و نماز صبح را با خضوع و خشوع كامل خواندند . نماز بچه ها كه تمام شد هوا كاملاً روشن شد . صدای الله اكبر رزمندگان اسلام از فراز قله دوباره طنین انداز شد و فضای منطقه را ملكوتی میكرد . همه ما الله اكبر می گفتیم و دشمن مات و مبهوت بود . كاملاً گیج شده بود . آن تعدادی كه به سمت قله حمله ور شده بودند عده ای از آنها در درگیری با بچه های روی قله ، كشته شدند و تعدادی هم متواری شدند . بچه های بالا تعریف می كردند یكی از آنها شهدی صفت ا... خضری بود كه در عملیات كربلای 5 به شهادت رسید . ایشان میگفت ما مهمات و نارنجك هایمان تمام شده بود و از بالای قله با سنگ روی عراقی ها می زدیم و مقاومت می كردیم تا از پایین آتش آر پی جی 7 و غیره روی عراقی ها ریخته شد و عقب نشینی كردند پاكت دشمن نا فرجام ماند دشمن از دو محور پاتك كرده بود یك محور زیر قله چغالوند كه همان جایی كه ما بودیم ما را دور زده بودند نوك قله رسیده بودند یكی هم روی ارتفاعات چرمیان و گچی كه در خط الراس قله چغالوند منتهی می شد آمده بودند از سمت پایین به مشكل برخوردند و از بالا هم نتوانستند تند كاری انجام بدهند مجبور به فرار شدند.

خیلی جالب بود آقا مهدی با مسئول محور  اقا صفر خوش روان تماس گرفت كه توپخانه ارتش روی ارتفاعات را اتش بریزد و همان كار را هم كرد.وقتی اتش توپخانه برادران ارتش روی ارتفاع سرازیر شد ان تعداد از كماندوهای از عراقی ها امده بود مثل برگ خزان ازروی ارتفاعات به كف دره پرتاب می شدند و به هلاكت می رسیدند همه بچه ها خوشحال و سرحال بودند اقا مهدی از همه خوشحالتر وقتی صدای الله اكبر از قله بلند می شد ما هم با الله اكبر جواب انها را میدادیم در همین هین متوجه شدم برادر امیر چیله كه ار پی چی زن بود از سمت قله چغالوند به جاده مالرو عراقی ها به سمت ما می اید كه فریاد می زد الله اكبر ما هم جوابش را می دادیم  من مشغول كندن سنگر تیر بار بودم برادر حیدری بلور هم كنار من بود داشت مهمات نوار تیر بار را پر می كرد و برادر محمد رضا مهاجری هم كه مرد شریف و قاری قرآن و دوست داشتنی بود هم كنار من بود ایشان هم در عملیات كربلای 5 به فیض عظمای شهادت نائل آمد متوجه شدیم برادر امیر چیلو روی تپه ای ایستاده و اشاره می كند و می گوید بیایید اینجا فاصله حدوداً 300 الی 400 متر بود من به حاج آقا مهاجری گفتم حاجی برو ببین چی میگن آقای مهاجری كه رفت محمد حیدری بلور را هم فرستادم گفتم شما هم برو ببین موضوع چیه؟ این عزیزان رفتند و بعد از مدتی دیدم آمدن با تعداد 45 نفر اسیر عراقی موضوع از این قرار بود وقتی برادر دمیر چیلو از بالا به سمت ما می آمد در پشت تپع تعداد 45 نفر از عراقی ها كه آمده بودند برای پاتك نتوانستند به عقب برگردند و مخفی شده بودند همه مسلح و همه هم كماندو با لباس پلنگی و هیكل های درشت و قوی جثه.

آقا داود می گفت تا چشمم به اینها افتاد سلاح نداشتند سلاح من آر پی جی و بدون گلوله بود بلافاصله نارنجك ها را كشیدم در دست قرار دادم و گفتم تكان نخورده وقتی عراقی ها مرا دیدند بلافاصله سلاح های خود را به زمین گذاشتند و دست های خود را روی سر گذاشتند و تا برادر حیدری بلور آمد آنها را به عقب آوردیم آقا مهدی از این صحنه خیلی خوشحال بود دائم ذكر خدا را می گفت الحمد الله می گفت و خدا را شكر می كرد و دستور دادند اسرا را به عقب ببرند همه بچه ها خوشحال شدند . كمبود و كسری سلاح و تجهیزات و مهمات ما غنائمی كه از آنها گرفته بودیم رفع شد عملیات پاتك دشمن اولی و آخرین در منطقه همین بود و بس آقا مهدی دستور داد بچه ها هر كس برای خودش سنگر بكند و دور تا دور تپه را پدافند كند من به همراه سید محمد ایلانلو  كه ایشان هم از نخبه های جنگ بودند و بعدا در عملیات غرور آفرین خیبر به عنوان فرمانده گردان در كنار شهید حاج سید حسین میر رضی به درجه شهادت نائل آمد.

مشغول تحكیم مواضع و كندن سنگر بودیم ناگهان متوجه شدیم آقا مهدی با دو نفر از برادرها از كف دره و شیار لنگان لنگان به سمت ما آمدن دویدم به سمت آقا مهدی دیدم از ناحیه زیر كمر تركش خورده و مجروح شده گفتم كجا بودید گفتند رفتیم تا انتها با خمپاره هدف گرفته بودن و فقط آقا مهدی مجروح شده بودند خونریزی شدیدی داشت من توئی اوركتم را درآوردم و محكم به كمر مجروح بستم تا هم خونروزی قطع شود و هم كسی متوجه نشود كه آقا مهدی مجروح شده تا آقا مهدی را به عقب ببرم خلاصه ما هر كاری كردیم آقا مهدی راضی به برگشتن به عقب نشد و با همان وضعیت جسمانی تا آخرین روز در كنار سایر رزمندگان ایستاد و بعد از مدتی تعدادی از برادران تازه نفس آمدند و روی همان تپه مستقر شدند و از آن وقت به بعد آن تپه به نام تپه كرجی ها در منطقه گیلانقرب به یادگار ماند و هنوز هم بین مردم بومی منطقه آن تپه را به نام تپه كرجی ها می شناسند و تعدادی از سنگرهای آن زمان پا بر جاست.

به روایت: حاج علی کرمی



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 آذر 1390 07:39 ب.ظ