تبلیغات
میعادگاه عاشقان - آقا مهدی شرع پسند


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

آقا مهدی شرع پسند

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
سه شنبه 5 مهر 1390-07:51 ب.ظ

با ورود آقا مهدی به آن جبهه روح معنویت در دل و جان بچه ها حاكم شد و دوباره كلاس درس اخلاق و قرائت قرآن و تفسیر نهج البلاغه در داخل سنگرها بر پا شد و بعد از ظهر ها كه آفتاب غروب می كرد و سایه قله چغالوند و تپه گچی روی تپه كرجی ها قرار می گرفت آقا مهدی بچه ها رو جمع می كرد روی سنگر اجتماعی كه فضای بسیار خوبی را از قبل آماده كرده بودند و با پتو و كفی چادر فرش شده بود و بچه ها دور هم می نشستند و آقا مهدی شروع می كرد به صحبت كردن و بعد دو تا دو تا بچه ها را به كشتی می انداخت و خودش هم میاندار بود و بچه های اطراف هم تشویق می كردند بیشتر اوقات آقا مهدی اول خودش با حریف قوی تر از خودش كشتی می گرفت و بعضاً هم عمداً خاك می شد تا بچه ها رودربایستی نكنن و خجالت نكشن این شده بود كار هر روز بعد از ظهر رزمندگان...

به روایت: حاج علی کرمی

مجدداً در مرداد ماه سال 1360 به اتفاق آقا مهدی شرع پسند عازم جبهه گیلانغرب شدیم به محض اینكه رسیدیم توی خط پدافندی كه همان تپه كرجی ها بود بچه ها خیلی خوشحال شدند با ورود آقا مهدی همه آمدند استقبال ایشان فرمانده محور برادر شهید جعفر محمدی و برادر شهید جعفر شرع پسند اخوی آقا مهدی بودند همه چیز عوض شده بود و امكانات نسبتاً خوبی داشتند یك دستگاه وانت سیمرغ و یك دستگاه نفر بر ایفا و یك دستگاه آمبولانس داشتند جهاد سازندگی زحمت كشیده بود و جاده كشیده بود تا خط مقدم.

آب و هوای بسیار گرم و خشكی داشت و تعداد نیروهای در خط مقدم حدوداً 70 الی 80 نفر بود در شهر گیلانقرب مدرسه ای را به عنوان عقبه و محل استراحت بچه ها گرفته بودند و هفته ای یك دسته از نیروها به شهر می رفتند.

خلاصه جمع جمع خیلی خوبی بود از آن افراد شاخص شهیدان حمید گلكار، حمید معدنی، جواد رهبر دهقان، نادر علافی، و كریمی رزكانی و حاج آقا فلاحت شیر مرد پیر جبهه و سید افتخاری و رضا قلی تاج الدینی و حاج آقا ورمزیار و تعدادی دیگر كه الان یادم نیست حضور داشتند روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

با ورود آقا مهدی به آن جبهه روح معنویت در دل و جان بچه ها حاكم شد و دوباره كلاس درس اخلاق و قرائت قرآن و تفسیر نهج البلاغه در داخل سنگرها بر پا شد و بعد از ظهر ها كه آفتاب غروب می كرد و سایه قله چغالوند و تپه گچی روی تپه كرجی ها قرار می گرفت آقا مهدی بچه ها رو جمع می كرد روی سنگر اجتماعی كه فضای بسیار خوبی را از قبل آماده كرده بودند و با پتو و كفی چادر فرش شده بود و بچه ها دور هم می نشستند و آقا مهدی شروع می كرد به صحبت كردن و بعد دو تا دو تا بچه ها را به كشتی می انداخت و خودش هم میاندار بود و بچه های اطراف هم تشویق می كردند بیشتر اوقات آقا مهدی اول خودش با حریف قوی تر از خودش كشتی می گرفت و بعضاً هم عمداً خاك می شد تا بچه ها رودربایستی نكنن و خجالت نكشن این شده بود كار هر روز بعد از ظهر رزمندگان.این كار آقا مهدی روحیه عجیبی به بچه ها می داد هم ورزش بود و هم تفریح.

صبح ها بعد از اینكه ورزش صبحگاهی انجام می دادند و صبحانه كه صرف می شد آقا مهدی كوله پشتی و سلاح خود را بر می داشت و می گفت من میرم برای شناسایی چند نفری هم را با خود می برد و ظهر و یا بعد از ظهر بر می آمد.

یك روز صبح آماده شد برای رفتن به شناسایی خط دشمن به من گفت حاضر شو بریم برای شناسایی به حاج آقا فلاحت و برادر كریمی رزكانی هم بگو بیان همراه ما باشن بلافاصله رفتم به آن دو بزرگوار گفتم آنها هم با كمال میل و خیلی خوشحال قبول كردند و جیره غذایی خود را به همراه سلاح خود برداشتیم و حركت كردیم و رفتیم به سمت رودخانه كه انتهای رودخانه به دشت و به خط عراقیها منتهی می شد وقتی رسیدیم نزدیك خط عراقی ها آقا مهدی به من گفت شما اینجا بمانید من می رم جلو اگر اشاره كردم بیایید خلاصه آقا مهدی چند متر چند متر می رفت جلو روی خط عراقی ها سرك می كشید و به ما اشاره می كرد بیایین ما هم كه به عنوان تامین او بودیم هر چه می گفت گوش می كردیم با لا خره رسدیم به انتهای رودخانه كه می رفت به سمت پشت خط عراقی ها و ما نمی توانستیم از آن جلو تر بریم و كار شناسائی ما در همان جا به اتمام رسید آقا مهدی گفت حالا برگردیم و بریم روی دشت، از رودخانه آمدیم بیرون روی دشت قرار گرفتیم یعنی بین خط عراقی ها و خط پدافندی برادران ارتش كه حدوداً 3 تا 4 كیلومتر با ما فاصله داشتند ما كاملاً در دید و تیر رس عراقی ها بودیم حالا چرا ما را نمی زدند نمی دانم چرا ! شاید هم در آن لحظه همه خواب بودند  ما به راه خودمان به سمت خاكریز برادران ارتش ادامه دادیم نزدیك خاكریز كه شدیم دیدیم كه برادران ارتشی ما را با دوربین زیر نظر دارند و مقداری كه جلو رفتیم به ما ایست دادند، حاج آقا فلاحت در جلوی ما حركت می كرد و آقا مهدی هم در انتها بود حاج آقا فلاحت به ایست آنها توجه نكرد و به راه خود ادامه داد ما هم به دنبال او می رفتیم و با هم صحبت می كردیم خلاصه رسیدیم به خاكریز فرمانده خط برادران ارتش جلو آمد اول با صدای بلند گفت برادر چرا هماهنگ نمی كنید از این سمت می یاید ما می خواستیم شما را بزنیم اول فكر كردیم دشمن هستید بعد دیدبان های ما گفتند اینها خودیین و بچه ها ی بسیج و سپاه اند نزنید. با ورود ما به خاكریز همه سربازان و درجه داران و افسران پشت خاكریز آمدند به تماشای ما فرمانده تا چشمش به حاج آقا فلاحت افتاد خجالت كشید و چیزی نگفت حاج آقا هم شروع كرد به تعریف و تشویق برادران ارتش و رفت سراغ فرمانده او را بغل كرد و روبوسی كرد و ما هم رسیدیم به آنها دست دادیم و روبوسی كردیم خلاصه جو خیلی دوستانه و خوبی ایجاد شد و آقا مهدی هم آمد با فرمانده دست داد و خوش و بش كردند او وضعیت جلو را برایش تعریف كرد و گفت ما از كجا آمدیم برای مدت كوتاهی پیش آنها بودیم و از مسیر عقبه به منطقه خود حركت كردیم به محض اینكه از خاكریز و سنگرهای برادران ارتشی فاصله گرفتیم از كنار محله تخلیه نان خشك عبور كردیم و مقدار زیادی نان خشك سالم و دست نخورده به تعداد حدودا 100 عدد روی هم قرار گرفته دیدیم آقا مهدی تا چشمش افتاد به نان های خشك انگار غم و دردهای عالم را بر سر او زدند با حالت خاص با قیض و غضب نشست پای نان ها شروع كرد نفرین كردن و بعد گفت ببینید هر مشكلی كه برای ما پیش می آید علّتش این كفران نعمت است چفیه خود را گرفت روی زمین پهن كرد و نان ها را دسته دسته جمع آوری كرد و ما هم نشستیم یك شكم سیر نان خشك خوردیم و بلند شدیم و به راه خودمان ادامه دادیم و به خط خود رسیدیم.

به روایت: حاج علی کرمی



تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 مهر 1390 08:04 ب.ظ