تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید حمید رضا فیاضی


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید حمید رضا فیاضی

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
سه شنبه 5 مهر 1390-08:41 ب.ظ

مادر شهید:

یك روز گفت می خواهم بروم جبهه

 گفتم: حمید جان من مریض هستم

گفت: مادرم اسلام خون می خواهد اگر من و امثال من نرود چه كسی باید برود!؟

 پدرش گفت: دیگه با این بچه كاری نداشته باش .

 

خُب پسرم از علی اكبر حسین (علیه السلام) كه بهتر نبود، فدای علی اكبر حسین (علیه السلام) بشه ...

 به نقل از مادر بزرگوارشان:

«پسر من 14 سال بیشتر نداشت، چرا اینها باید بروند شهید شوند و برخی از افراد به ارزشها دهن كجی نمایند.»

     اخلاق او نمونه بود او با رفتار خودش به من درس می داد؛ من هفت فرزند دارم تمام آنها یك طرف و این یك بچه هم یك طرف.

     روزی به او گفتم حمید جان پایم درد می كند، فوراً گفت من كه نمرده ام من كوچیك تو هستم، نوكر شما هستم، به جای همه برادرانم به شما خدمت می كنم. اگر ازدواج هم نمایم باز فرزند شما هستم.

     از مدرسه برگشته بود، سرش را گذاشت روی پای من و خوابید، گفتم تو 14 سال سن داری، گفت هر چند سال سن داشته باشم فرزند شما هستم.

     می گفت مادر جان اگر مرا دوست دارید اسباب سفر را فراهم كن.

     به حضرت امام خمینی (ره) خیلی علاقه داشت هر موقع امام ملاقات داشت هر طور كه شده خود را به ملاقات امام می رسانید. می گفت: ای قربان روی ماه امام برم هرچه امام را می بینم سیر نمی شوم.

     حمید مال این دنیا نبود، از رفتار او خیلی چیزها معلوم بود.

     جان بابایش بود و این بچه، اگر برادرانش این بچه را دعوا می كردند پدرش خیلی عصبانی می شد. یك روز كه پدرش مریض شده بود حمید می گفت من در كنار شما هستم تا به شما خدمت كنم، اگر ازدواج هم كنم كوچیك شما هستم و از شما جدا نمی شوم. پدرش می گفت این بچه با این كوچكی به من درس می دهد.

     پدر و پسر خیلی به هم وابسته بودند، پدر كه از در وارد می شد سراغ حمید را می گرفت و هرگاه پسر وارد می شد سراغ پدر را می گرفت یك روز به او گفتند چیه سراغ پدر را می گیری، شیر می خواهی هر دو خندیدیم.

     در مدرسه در بسیج ثبت نام كرده بود و فعالیت می كرد. در سال دوم راهنمایی كه تحصیل می كرد یك معلم داشت كه در اصل عراقی بود. موضوعی پیش آمده كه حمید جواب او را داده بود و معلم یك حرف زشت به حمید زده بود كه حمید با سیلی محكم زیر گوش معلم زده و گفته: به مادرم چرا اهانت كردی، به همان خاطر بچه را تهدید كرد و سپس مردود نمود.

     موقع اعزام رزمندگان سپاهیان حضرت محمد رسول الله (صل الله علیه و آله) بود؛

     یك روز آمدم منزل دیدم قفل كمد تغییر كرده است به حاجی گفتم قفل كمد دست خورده است، پدرش گفت نه، گفتم شاید كار حمید باشد، پدرش قبول نكرد.ما از همه جا بی خبر بودیم كه حمید شناسنامه خود را برداشته و با اضافه كردن شناسنامه خود البته در فتوكپی آن از 14 به 15 سال، در سپاه كرج ثبت نام كرده بود جهت اعزام به جبهه. حمید از بیرون آمد و گفتم حمید جان تو كمد را دست كاری كردی ؟ گفت: نه، ولی به یكی از بستگان گفته بود وقتی من اعزام شدم به مادرم بگو. روز اعزام سپاهیان حضرت محمد (صل الله علیه و آله) بود كه كیف مدرسه خود را برداشت و جهت رفتن به مدرسه از منزل خارج شد، ظهر شد از مدرسه بازنگشت، نهار را آماده كردیم، خیلی نگران شدم ، پدرش نهار را خورد اما من آن روز را روزه گرفته بودم، عصر شد احساس كردم كه جهت اعزام رفته باشد، رفتم جلوی سپاه سؤال كردم گفتند اینجا هستند و عصر از میدان كرج اعزام می شوند بالاخره دیدم با اتوبوس آمدند. حمید تا ما را دید قایم شد ولی پدرش او را دید. حاجی رفت او را پیدا كرد و گفت حمید جان چرا قایم شدی به ما می گفتی می خواهی اعزام شوی تا ما از زیر قرآن تو را رد كنیم، فوراً یك قرآن از جیبش درآورد و گفت خودم قرآن دارم  اگر اجازه می دهید بروم وقتی رفتم برای شما نامه می نویسم اما اگر اجازه ندهید می روم ولی برای شما نامه نمی دهم.

     به هر تقدیر اعزام شد و رفت و بعد از مدتی برای مرخصی برگشت. لباس بسیجی را نپوشیده بود. خواهرش گفت: چرا لباس نپوشیده ای گفت: ترسیدم مادر ناراحت شود. و گفت: مادر جان وقتی من رفتم جبهه یك نامه از آموزش و پرورش بگیر كه در جبهه بتوانم درس بخوانم. چند روز دوندگی كردم تا توانستم نامه را تهیه كنم داخل پاكت گذاشتم و به جبهه فرستادم. كه بعد از شهادت ایشان نامه به همان شكل برگشت.

      روز 22 ماه مبارك رمضان سال 1367 بود كه جلو درب منزل نشسته بودم تا ماشین بیاید و به دیدن نوه هایم بروم. در همین حال دیدم همسایگان یك جوری به من نگاه می كنند یك سرهنگ ارتشی كه همسایه ما بود با مردم آمده و جلوی خانه ما را تمییز می نمایند من متوجه نشدم ولی تعجب كرده بودم.

     در خانه نشسته بودم نمی دانم چرا حوصله رفتن به مسجد را نداشتم، یكی از همسایگان آمد و گفت: حاج خانم بیا بریم مسجد، مسجد بهتر است. نماز مغرب را به جماعت خواندم، قبل از شروع نماز دوم در حالی كه نگران بودم یكی از همسایگان آمد و گفت: برویم منزل برای شما مهمان آمده است، گفتم: دلم خیلی شور می زند بگو چی شده است، آن خانم را قسم دادم، و او گفت: حمید رضا شهید شده است، دو برادر پاسدار با یك ارتشی خبر شهادت حمید رضا را آورده بودند.



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 آذر 1390 07:13 ب.ظ