تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید سلمان ایزدیار


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید سلمان ایزدیار

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
سه شنبه 5 مهر 1390-09:35 ب.ظ

 

ما با شهید سلمان ایزدیار بچه محل و هم سن بودیم. ایشان در خانواده مقید و مومن بزرگ شده بود تقریباً سال 56-57 بود كه هر روز به دنبال ما می آمدند كه بریم مرگ بر شاه بازی. با اسپری روی خانه ساواكی ها می نوشتیم «مرگ بر ساواكی» و فرار می كردیم.

ما با شهید سلمان ایزدیار بچه محل و هم سن بودیم. ایشان در خانواده مقید و مومن بزرگ شده بود تقریباً سال 56-57 بود كه هر روز به دنبال ما می آمدند كه بریم مرگ بر شاه بازی. با اسپری روی خانه ساواكی ها می نوشتیم «مرگ بر ساواكی» و فرار می كردیم. ایشان بچه های محل را آگاه كرده و به حركت درآورده بود.

 سال 57 بود كه شهربانی منحل و كمیته به وجود آمد. ما هم وارد كمیته شدیم. اولین كسی كه سلاح ژ3 را وارد محل كرد ایشان بود. برای بچه ها آموزش سلاح می گذاشتند و ...

     یك گروه را برای آموزش به كویر فرستادند كه از 60 نفر آنها 10 نفرشان بیشتر باقی نماندند. او یكی از 10 نفر باقی مانده بود و خیلی با استقامت و شجاع بود. در سال 60 كه وارد سپاه شدیم برای گشت های ثار الله كه هیچ كس جرأت مقابله با آنها را نداشت آقا سلمان به تنهایی با آنان مقابله می كرد و آنها را از پای در می آورد. زمانی كه به ما گزارش شد جلوی مسجد جامع بمب گذاری شده و همه از دور تماشا می كردند. آقا سلمان رفت جلو و بعد از چند ثانیه جعبه را با پا پرت كرد و گفت فقط یك جعبه خالی بود.

     زمان جنگ مدتی در غرب و مدتی را در جنوب بود چندین بار مجروح شده و در عملیات كربلای یك (مهران)

 10/4/65 كه با رمز یا ابالفضل العباس آغاز و ما قسمت پشتیبانی بودیم 5 نفر از بچه ها كه دو اسیر عراقی را به همراه داشتند از ما جدا شدند. آقا سلمان تا متوجه شد به سمت بچه ها دوید و گفت وارد میدان مین شدید و برای راهنمایی آنها رفت كه یكی از آن دو اسیر رفت روی مین و در جا كشته شد. و آقا سلمان نیز به واسطه انفجار آن مین تركشی به ناحیه سر مباركش اصابت كرد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. چند تن از بچه ها نیز مجروح شدند.

 قبل از شهادت یك روز داخل سپاه ایشان را دیدم كه مدام در حال خندیدن بود و می گفت خدا دیروز یه آقا عمّار به من داد كه ولیعهد من خواهد شد و می دونم بعد از من راه من را ادامه میده، و دیگر به جز شهادت از خدا هیچ چیز نمی خواهم.

 

                                                                                     به روایت: حاج مجید ایزدیار



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 آذر 1390 07:10 ب.ظ