تبلیغات
میعادگاه عاشقان - آخوندِ واقعی


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

آخوندِ واقعی

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
جمعه 18 آذر 1390-02:58 ب.ظ

شهید مصطفی ردانی پور

خبر رسید که ضد انقلاب باحمله به روستایی نزدیک سنندج، دکتر جهاد سازندگی را به اسارت برده است. صبح اول وقت راه افتادیم. مصطفی، عمامه به سر، اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ تیربار دور کمر قوت قلب همه ما بود.

پیش مرگ های کُرد که در کنار ما با دشمن می جنگدیدند، چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند، باور نمی کردند او اهل رزم و درگیری باشد.

همان صبح زود، ضد انقلاب دکتر را به شهادت رسانده بود، اما درگیری تا عصر ادامه داشت. وقت برگشتن، پیش مرگ ها تحت تاثیر شجاعت مصطفی، ول کن او نبودند. یکی از آنها بلند، طوری که همه بشنوند گفت:

- اینو میگن آخوند، اینو میگن آخوند!

مصطفی می خندید، دستی کشید به سبیل های تا بنا گوشِ آن کاکِ مسلح و گفت:

- اینو میگن سبیل، اینو میگن سبیل.

هدیه آقا مصطفی

شب های جمعه قبل از شروع کردن دعای کمیل ده مرتبه با حال خوش این دعا را می خواند:

"یا دائِمَ الفَضلِ عَلَی البَریَّة، یا باسِطَ الیَدَینِ بِالعَطیَّة، یا صاحِبَ المَواهِبِ السَّنیَّة، صَلِّ عَلی مُحمدٍ وَ آلِه، خَیرِ الوَری

سَجیَّةً، وَاغفِرلَنا یا ذَوالعُلی فی هذِهِ العَشیَّة."

می دونید خوندن این دعا چقدر ثواب داره؟ شیخ کفعمی در کتاب مصباح، از ائمه طاهرین علیهم السلام روایت کرده است که:

«هر کس در شب جمعه ده مرتبه این دعا را بخواند، نوشته شود در نامه عمل او هزار هزار حسنه و محو شود هزار هزار سیئه و بلند شود در بهشت برای او هزار هزار درجه و خداوند سه مرتبه می فرماید که نیستم خدای او اگر او را نیامرزم و در درجه حضرت ابراهیم خلیل باشد.»

این دعا را هدیه ای از طرف آقا مصطفی بدانید. 

 

شب عروسی

شب عروسی او دیدنی و به یاد ماندنی بود. برای اولین بار او را در شکل و شمایل ویژه ای می دیدیم. با کت و شلوار سرمه یی و یک پیراهن سفید، شده بود یک داماد درست و حسابی. اما آخر شب چرت همه را پاره کرد. میکروفن را به دست گرفت و گریه کنان سخنانی گفت که عجیب و غریب تر از همه کارهایی بود که تا آن موقع از آن دیده بودیم:

- فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیده ام. این وظیفه من بود، حضور در جبهه هم وظیفه دیگه منه. فردا عازم جبهه هستم و بدونید که این بار ...

گریه مصطفی قطع نمی شد. دهان عده زیادی که برای شیرینی خوران آمده بودند، رزمنده و غیر رزمنده، از تعجب باز مانده بود.



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 20 دی 1390 12:13 ب.ظ