تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید علی محمود وند


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید علی محمود وند

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
جمعه 18 آذر 1390-03:38 ب.ظ

عاشق

انقلاب که به پیروزی رسید، علی سر از پا نمی‌شناخت، با خوشحالی در بسیج مسجد ثبت‌نام نمود، بیشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازمی‌گشت، یک دمپایی پاره به پا داشت، وقتی معترضانه به او می‌گفتم:«این چه وضعی است» نگاهش را به زمین می‌دوخت و می‌گفت:«مامان اشکالی نداره، آن بنده خدایی که کفشهایم را برده، احتمالاً احتیاج داشته است» 17 سال بیشتر نداشت که شناسنامه‌اش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علی این کار را نکن در جبهه از تو کاری ساخته نیست» کنار در ایستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئید، بمیر، می‌میرم ولی نگوئید نرو من آنجا آب که می‌توانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهی جبهه شد.

جانبازی

صدای علی از نوار کاست به گوش می‌رسد: «سال 1364 بود، در عملیات والفجر8 در جاده فاو – ام‌القصر قرار داشتیم، حدود 700-800 مین را خنثی کردم، چاشنی‌های آنها را در یک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مینهای والمری بروم اما ناگهان پایم روی مین رفت، بچه‌ها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضیه شدند، با انفجار مین هشتصد چاشنی هم منفجر شد، و من از ناحیه پا به سختی مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردی گفت علی پایش قطع شده اما علی با خنده گوشی را گرفت و ادامه داد: مامان شوخی می‌کند». یک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسیدم،‌کجایی؟ گفت:«مامان من در بیمارستان آریا هستم. یک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر می‌توانی بیا». با عجله به بیمارستان رفتم با دیدن او روی تخت با پای قطع شده دلم لرزید، با وجودیکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد می‌کشیدم، ناله نمی‌کردم به خاطر اینکه می‌دیدم علی با پای قطع شده و با آن وضعیتش همه کاری انجام می‌داد، چند مرتبه پایش را عمل کردند اول انگشت‌های پایش و بعد تا پاشنه و هربار تکه‌ای از پایش را قطع نمودند.


آسمانی

روز سوم بهمن ماه بود علی از استراحتگاه که خارج شد، نگاهی به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادی،‌ تو ده روز دیگر فرصت داری، به قولی که به من دادی عمل کنی وگرنه می‌روم و دیگه پشت سرم را نگاه نمی‌کنم» پای مصنوعی‌اش شکسته بود، با خنده کمی لی‌لی‌ رفت و به ما گفت:«این پا روی مین رفتن داره» بالاخره یوم‌الله 22 بهمن ماه از راه رسید علی به میدان مین رفت، و حدود 62 الی 63 مین را پیدا کرد. من نیز کنارش بودم،‌ به آخرین مین که رسیدیم، کسی مرا صدا زد. حدود 7 متر از علی دور شدم،‌ ناگهان صدای انفجاری مهیب در دشت پیچید، به طرف محمودوند دویدم، ‌او با پیکری خونین روی زمین افتاده بودم باورم نمی‌شد اما خدا هیچ‌گاه خلف وعده نمی‌کند.


 
روایت از شهید آقا مجید پازوکی

علی محمودوند، یه علی محمودوند من می‌گم یه علی محمودوند می‌شنوی. بعضی‌ها رو نمی‌شه همین جوری با حرف نشون داد، مثلاً بگی این بود علی محمودوند. اون ور بیشتر می‌شناسنش. اصلاً بهتر می‌دونن چی كار كرد. خدا بیشتر می‌دونه چیكار كرد، كسی نمی‌شناختش. شخصیتش عجیب و غرببی بود. پانزده سال با هم رفیق بودیم. شخصیتش رو خیلی سخت می‌شد آدم بشناسش. اصلاً بعضی موقع‌ها یه چیزهایی می‌گفت من الان هم تو فكرم كه این یعنی چی؟ من یكبار یادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هیچی نترسیدم! من این جمله رو فقط از امام شنیده بودم. بعد ما می‌خندیدیم، می‌گفتیم چی می‌گه؟ ولی عملاً تو خیبر و عملیات‌های دیگه، توی میادین مین، ثابت شده بود از هیچی نمی‌ترسید. خوب؛ حالا این چه پشتوانه‌ای داشت كه این حرف رو می‌زد یا اون خستگی‌ناپذیریش یا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحیه خیلی باز، باز هم اینجا كار می‌كرد. توی جنگ با این رفیقاش توی این منطقه {فكه} جنگیده بود. گردان حنظله‌ای بود دیگه. همون بچه‌هایی كه تو كانال گیر كردند. خیلی براش سنگین تموم شده بود اون شهادت سیصد نفری كه كنارش دیده بود، حدود سیصد نفر رو می‌گفت تو كانال دیدم. یه مقداری هم بچه‌های كمیل بودند و رفیقاش. بعضی موقع‌ها، خاطره تعریف می‌كرد، لحظه به لحظه تعریف می‌كرد. مثلاً می‌گفت: مثلاً كوچكترین حركت‌های بچه‌ها را هم تعریف می‌كرد؛ این اینطوری شد شهید شد، اون این طوری شد. حالتشون رو می‌گفت. خیلی باسش سنگین بود همش می‌گفت من باید برم این بچه‌ها رو پیدا كنم، دلش اینجا بود كه بالاخره اون كانال كمیل رو پیدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بیست تا شهید از كمیل درآورد، هفتاد یا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. دیگه ول نكرد.  یكبار سه ماه اینجا كار كردیم، شهید پیدا نكردیم. اونقدر ناراحت بود هی راه می‌رفت، قاطی كرده بود. اصلاً همین جوری دیگه داد می‌زد، به حضرت علی می‌گفت تو به من قول دادی كه هر چی بخوام بهم بدی، چرا سه ماه شهید پیدا نكردیم؟ اگر من تا ده روز دیگر اینجا شهید پیدا نشه می‌زارم می‌رم از این فكه. همین طور راه می‌رفت با خودش حرف می‌زد. نمی‌دونم این فشار رو كه تحمل می‌كرد، من احساس می‌كنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مایه گذاشته بود كه این بچه‌ها رو پیدا كنه! بچه‌اش كه مریض شد خیلی واسش سخت می‌گذشت، بردش مشهد امام رضا، سی و هشت روز، این طورها، سی روز، نزدیك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نمی‌دونم خودش، بچه‌هاش، نمی‌دونم كی خواب می‌بینه؛ خواب امام رضا رو می‌بینه كه ما همین جوری دوست داریم ببنیم. هرچی می‌خوای از ما بخواه؛ بهت می‌دیم، ولی این رو نخواه. ما دوست داریم بچه‌ات رو همین جور ببینیم. حتی یادمه؛ یكبار گفت یكبار اصرار كردم تو دعا, گریه كردم گفتم شفا بدش این بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتیم بهت شفای این رو نخواه؟    اون بچه‌اش مریض بود. یكسره تو بیمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كلیه درد داشت. یك كلیه‌اش آسیب دیده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. یا مرفین می‌زد یا می‌رفت توی این بیابون‌ها. معمولاًخون‌ریزی داشت این كلیه‌اش درد می‌كشید ولی بازم هیچی نمی‌گفت. ادامه داد راه رو.  خیلی سَر و سِر داشت علی آقا با این فكه، فكه رو مثل زمان جنگ می‌دونست یعنی چی؟ یعنی یه قطعه‌ای از زمان جنگ كه هنوز می‌شد توش مثل زمان جنگ زندگی كرد. سال شصت و هفت یا شصت و هشت بود می‌گفتش كه من خواب دیدم تو فكه شهید می‌شم، چهار یا پنج دفعه به من گفت این رو. بیشتر منتظر بود بالاخره كی نوبتش می‌رسد تا به بچه‌های حنظله برسه." *شهادت علی محمودوند به روایت آقای منافی : "روز سوم بهمن ماه بود علی از استراحتگاه که خارج شد، نگاهی به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادی،‌ تو ده روز دیگر فرصت داری، به قولی که به من دادی عمل کنی وگرنه می‌روم و دیگه پشت سرم را نگاه نمی‌کنم» پای مصنوعی‌اش شکسته بود، با خنده کمی لی‌لی‌ رفت و به ما گفت:«این پا روی مین رفتن داره» بالاخره یوم‌الله 22 بهمن ماه از راه رسید علی به میدان مین رفت، و حدود 62 الی 63 مین را پیدا کرد. من هم کنارش بودم،‌ به آخرین مین که رسیدیم، کسی مرا صدا زد. حدود 7 متر از علی دور شدم،‌ ناگهان صدای انفجاری مهیب در دشت پیچید، به طرف محمودوند دویدم، ‌او با پیکری خونین روی زمین افتاده بودم باورم نمی‌شد اما خدا هیچ‌گاه خلف وعده نمی‌کند.


مردان مرد

 علی در سالهای آخر سردردهای شدید داشت، هربار با تمام قدرت سرش را فشار می‌داد، به گونه‌ای که احساس می‌کردی سرش منفجر خواهد شد، با تعجب نگاهش می‌کردم، می‌گفت:«تو نمی‌دانی چطور درد می‌کند، حالم به هم می‌خورد» وقتی علت سردردش را می‌پرسیدم،پاسخ می‌داد‌ :«اعصابم ناراحته،‌شاید فشارم رفته بالا و شاید هم چربیم» اما من می‌دانستم، او شیمیایی شده کلیه‌هایش از کار افتاده بود، حالت تهوع داشت،‌ عارضه موجی بودن نیز بعضی اوقات زندگیش را مختل می‌کرد، یادم هست در این گونه مواقع می‌گفت:«فقط بروید بیرون، سپس سرش را آنقدر به دیوار می‌کوبید و فشار می‌داد تا زمانیکه بدنش خشک می‌شد. حتی یکبار همسر و فرزندانش را به آشپزخانه فرستاد و خودش تمام شیشه‌ها را شکست. هشت سال دفاع مقدس از خاک پاک ایران دیگر رمقی برای علی نگذاشته بود، در جای‌جای پیکرش ردپای جنگ بود اما او باز هم مقاومت کرد.



زیارت عاشورا

عید سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پیکر شهیدی می‌گشتیم اما تلاش ما بی‌فایده بود، تا اینکه کاروانی از تهران به میهمانی ما آمد. چند جانباز فداکار در این گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از میان مهمانان برخاست و با صوت زیبایش زیارت عاشورا را قرائت کرد، صدائی حزین که می‌گفت:« بابی انت و امی...» زیارت عاشورا که به پایان رسید، حاجی دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسیدم، کجا با این عجله؟ او در حالیکه می‌خندید، پاسخ داد:«استارت کار خورد، دیگر تمام شد، رفتم که شهید پیدا کنم». نزدیک ظهر با صدای بوق ماشین از سوله‌ها بیرون آمدیم، باورمان نمی‌شد، علی پیکر شهیدی را همراه داشت، با این کار بیشتر به اعجاز زیارت عاشورا ایمان آوردیم.



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 20 دی 1390 12:12 ب.ظ