تبلیغات
میعادگاه عاشقان - بیت المال


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

بیت المال

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
شنبه 19 آذر 1390-06:49 ب.ظ

شهید حاج احمد کاظمی

خیلی کم پیش می آمد که بچه هایش را همراه خود بیاورد. آن روز ظاهراً خانواده حاجی جایی رفته بودند و او مجبور شده بود محمد مهدی را همراه خود بیاورد.

از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمد مهدی را پیش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود. یکی را به محمد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم. نمی دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد. محمد مهدی هم پشت سر من وارد دفتر شد وقتی بچه را دید چهره اش برافروخته شد، طوری که تا حالا اینقدر او را برافروخته ندیده بودم. با صدای بلند گفت: کی به شما گفته به او موز بدهید؟ گفتم: حاجی این بچه صبح تا حالا هیچی نخورده یه موز که بیشتر به او ندادیم تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم تمام شود، دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الام می روی و جای آن موز را می خری و می گذاری. البته گفت به جای یک موز یک کیلو!

منبع: کتاب احمد، سید علی بنی لوحی

شهرت، قدرت، ثروت و ... < شهادت

راستی راستی امثال احمد کاظمی دنبال چه چیزی بودند. احمد، کوه نوردی را می ماند که پس از تحمل رنج فراوان، از گردنه ها و پرتگاه ها عبور کرده و به قله ای سبز و خرم رسیده است.

یکی نیست به او بگوید مرد حسابی پس از تحمل آن همه سختی، حالا فرمانده نیروی زمینی سپاه شده ای و دنیا به تو لبخند می زند، شهرت، قدرت و ثروت در دست های توست.

معلوم است که او چیزی را می بیند که امثال من، نه می بینند و نه می فهمند. اینکه احمد می گوید خدایا شهادت را وقتی می خواهم که از شهادت خبری نیست تفسیر عملی این کلام امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است که می فرمایند:

"چه بد تجارتی است که گمان کمی این دنیای فانی بهای توست"

 

قسمت

روز عید قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر و یک عبای آقا را و به آقا گفت: آن انگشترتان را بدهید که خیلی باهاش نماز شب خوانده اید.

وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا. من و سعید هم بالای سر قبر ایستاده بودیم. آنجا هم سعید خیلی بی تابی می کرد. رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم. سردار سلیمانی هم خیلی مؤثر بودند. عبا را دور بابا پیچیدند و ...

به ما اجازه تدادند بالای سر قبر بابا بمانیم و ببینیم که دارند خاک می ریزند روی بابا.

روایت: محمد مهدی کاظمی



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 20 دی 1390 11:24 ق.ظ