تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید حاج حسین اسکندرلو


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید حاج حسین اسکندرلو

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
شنبه 19 آذر 1390-09:41 ب.ظ

در مدت کودکی اش فقط یک بار برای او کفش نو خریدم. هنگامی که کفش ها را گرفت به آرامی نگاهی انداخت و بعد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: مامان، این کفش ها را برای من خریدی؟ گفتم: بله آنها را بپوش، حسین کفش ها را پوشید و به بیرون از خانه رفت و وقتی که بازگشت کفش هایش حسابی خاکی و کثیف شده بود. با عصبانیت او را صدا زدم و ازش خواستم تا علت کثیفی کفش هایش را که یک ساعت قبل به پا کرده، بگوید.

هنگامی که اصرارهای پی در پی من را دید، گفت مامان من با کفش هایم به زمین خاکی محله رفتم و آنها را خاکی و کثیف کردم تا مردم متوجه نشوند که کفش هایم نو است، چون خجالت می کشم.

روایت: کتاب علمدار، مادر شهید

قناعت

از همان کودکی بسیار قناعت پیشه بود و هیچ گاه خواسته ای از ما نداشت. یادم می آید یک روز یک دست لباس دست دوم آوردم و دادم به او تا بپوشد. ، آخر دیدم لباس هایی که می پوشد خیلی کهنه شده و پولی هم برای خرید لباس نو نداشتیم. وقتی لباس ها را به او دادم هیچ اعتراضی نکرد؛ در حالی که بچه های هم سن و سال او آن وقت ها هر از گاهی کفش و لباس عوض می کردند. آن روز بعد از اینکه حسین لباس ها را پوشید از من تشکر کرد.

 

شیطنت کودکی

با وجود رفتارهای مردانه ای که انجام می داد اما غرق در شیطنت های کودکانه بود، هنگامی که در مدرسه راهنمایی تحصیل می کرد، روزی به خانه آمدو گفت: مامان آقای مدیر از من خواسته تا به شما بگویم که فردا صبح به مدرسه بیایید. گفتم حسین دیگه چه کاری کردی؟

با این حال که علت را می دانستم اما صبح زود به مدرسه رفتم، او را در جمع دوستانش دیدم و به محض اینکه متوجه حضور من در مدرسه شد، به طرف من دوید و با خنده گفت اگر آقای مدیر گفت: شما مادر اسکندرلو هستید؟ کفشهایت را زیر بغلت بزن و فرار کن و پشت سرت را هم نگاه نکن. با اینکه از رفتنم به مدرسه نگران بودم ولی با خنده اش خندیدم و بعد از جدا شدن از او، به سمت دفتر مدیر رفتم.

 هنگامی که مدیر مدرسه من را دید پرسید: شما مادر اسکندرلو هستید؟ پاسخ دادم: بله. مدیر گفت که شغل شما و پدرش چیست؟ جواب دادم: پدرش کارگر است و من هم خانه دار هستم. مدیر به من گفت: خانم شما که اینقدر ساکت هستید، پس چرا پسرتان اینقدر شلوغ است!

بلافاصله که زنگ مدرسه را می زنند با صدای بلند در پله ها فریاد می زند: حمله. و بعد همه بچه ها به دنبال او به پایین می دوند. وقتی که وارد مدرسه می شود مثل اینکه زلزله می آید، خدا به شما رحم کند که هر روز با این بچه در خانه سرو کار دارید.

 

ازدواج

او اصلاً به فکر ازدواج نبود و برعکس او من بودم که به فکر ازدواج حسین بودم.

یکبار به او گفتم: پسرم چرا ازدواج نمی کنی؟

با صدای بلند خندید و گفت: مادرِ من، ازدواج من جنگ و جبهه است و این برای من مهم است.

 

فرمانده هستی!؟

یه روز که برای مرخصی اومده بود؛

 خواهرش که از او کوچک تر بود، گفت: داداش شنیده ام که شما فرمانده هستید!

حاج حسین با جذبه ای خاص که در صحبت کردن داشت گفت: چه کسی گفته که من فرمانده هستم؟

از صحبت خواهرش خیلی ناراحت شد و گفت: لطفاً این حرف را در هیچ جایی تکرار نکن. باید بدانی که فرمانده، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و من یک بسیجی ساده و پاسدار اسلام هستم.



تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 20 بهمن 1390 06:37 ب.ظ