تبلیغات
میعادگاه عاشقان - شهید مصطفی اردستانی


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شهید مصطفی اردستانی

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
جمعه 2 دی 1390-01:04 ق.ظ


از بچه گی چند تا ویژه گی خاص داشت:
1- اگر تشخیص می داد کاری درسته و باید انجام بشه، هر طوری بود انجام می داد، حتی اگر به ضرر خودش بود.
2- زیرِ بار حرف زور نمی رفت.
3- اگر کسی کار زشتی انجام می داد، ساکت نمی موند.
4- حرفش را رُک می زد.
منبع: کتاب ستاره دنباله دار

بی تفاوتی!؟

سربازی من و مصطفی توی یکی از روستاهای نزدیک اسفراین بود. قبل از انقلاب اونجا اوضاع خوبی نداشت، بعضی از مردم اونجا خشخاش کِشت می کردند.
مصطفی خیلی جدی با این مسئله برخورد می کرد، گاهی هم می رفت خونه بعضی ها و بساط تریاکشون رو به هم می زد.
به ش گفتم: با این برخوردت ممکنه برامون مشکل ایجاد کنن!
گفت: هرطوری می خواد بشه مهم نیست،
تا وقتی من هستم نمی ذارم از این کارها بکنن!
یه بار هم پدر و مادرش اومده بودن دیدنش؛ کدخدای اونجا به باباش گفته بود به پسرتون بگید هرچی می خواد به ش می دیم فقط دست از سرِ ما برداره.
وقتی باباش موضوع رو به ش گفت، جواب داد:
بابا اینها دارن با زندگی خودشون و زن و بچه شون بازی می کنن، نمی تونم بذارم خودشون رو نابود کنن، تا وقتی زنده ام نمی ذارم، مگه اینکه منو بکشن.


قرض!

تولد فرزندش نزدیک بود ولی حاضر نبود بره مرخصی.
با اصرار ما قبول کرد چند روزی بره پیش خانواده ش.
وقت رفتن، اومد پیش من، گفت: علی یه خورده پول داری به م قرض بدی؟
گفتم: البته، سه هزار تومان به ش دادم.
یه کاغذی داد دستم گفت امضا کن!
نگاه کردم، نوشته بود: "باسمه تعالی، این بنده خدا، مصطفی اردستانی، مبلغ سه هزار تومان از برادر علی علیزاده قرض گرفتم ... "
گفتم آقا مصطفی، یعنی به ما اعتماد نداری؟! این چه کاریه می کمید؟
لبخندی زد و گفت: دنیاست دیگه، شاید من رفتم یرم بلایی اومد، می خوام خیالم از بابت قرض راحت باشه، اون دنیا مشکلی نداشته باشم.
امضا کردم. باز هم قانع نشد، به یکی از بچه ها گفت:
شما هم به عنوان شاهد امضا کن!
بعد رسید رو سپرد به من و رفت.


پنهان زِ دیده ها

روزهای اول جنگ، حملات دشمن خیلی سنگین بود.
پایگاه هوایی دزفول مرکز حملات هوایی ما به دشمن بود.
هر عملیاتی که پیش می اومد مصطفی داوطلب بود.
گاهی روزها چند عملیات هوایی انجام می داد.
مصطفی تازه اومده بود اون جا و خیلی از پرسنل پایگاه ایشون رو نمی شناختن.
یه روز داشتم برای خرید به فروشگاه می رفتم.
کنار فروشگاه، یه مدرسه دخترانه در حال تعمیر بود که کارگرها داشتن کار می کردن.
از دور متوجه یه کارگر شدم که داشت با فرغون ملات می برد تو مدرسه؛
از دور که دیدمش، باورم نمی شد، چقدر شبیه مصطفی بود!
جلوتر که رفتم دیدم خودشه.
بعد از پرواز، اومده بود کمک کارگرهای مدرسه.
می دونستم اگه منو ببینه، ناراحت می شه، مسیرم رو عوض کردم.


نظارتِ دقیق

نشسته بودم دم درِ ورودی پایگاه، از دور دیدم درجه هاش رو کنده.
منتظر موندم ببینم چی کار می کنه!
چند لحظه بعد، یه ماشین وانت، به سرعت وارد شد؛ تیمسار دست بلند کرد ولی راننده بدون توجه رد شد. یه خورده جلوتر محکم زد روی ترمز، دنده عقب گرفت تا رسید به تیمسار، از ماشین پیاده شد، گفت:
ببخشید قربان، شما رو نشناختم، این سوییچ خدمتتون!
حاج مصطفی آروم گفت: الان که شناختی دیگه ارزشی نداره؛
اون موقع که دست بلند کردم باید سوارم می کردی.
راننده وانت که فکر می کرد حتماً تنبیه سختی در انتظارشه،
حسابی ترسیده بود و تُند تُند عذرخواهی می کرد.
حاج مصطفی گفت: ببین برادرم! چه اشکالی داره وقتی خالی داری می ری،
توی این گرما، یک پیاده رو هم برسونی، حتماً که نباید بشناسی!
بعد متوجه شدم که چون به ایشون گزارش دادن که خودروهای نظامی، پرسنل رو سوار می کنند، ناشناس اومده بود بررسی کنه.
بعد از اون دستور داد اگه خودروهای نظامی، پرسنل رو سوار نکنن، باهاشون برخورد بشه.


تبعیض

مسئول نانوایی پادگان بودم. از بس علاقه به تیمسار داشتم، یک روز چند تا بربری خوب با کُنجد آماده کردم که ببرم برای تیمسار.
وقتی به دفترشون رسیدم، از مسئول دفتر خواستم هماهنگ کنه برم تو اطاقش.
مسئول دفتر پرسید: خودشون خواستن نون بیارید؟
گفتم: نه؛ خودم آوردم.
گفت: بعید می دونم قبول کنه.
وقتی داخل اطاقش شدم، خیلی گرم تحویلم گرفت و گفت:
بفرمائید! کاری داشتید؟ مشکلی پیش اومده؟
گفتم: نخیر، برای صبحونه چند تا نون آوردم.
یکی از نون ها رو گرفت . نگاهی کرد، پرسید: نون سربازها هم همین طوره؟
گفتم: نخیر، نون سربازها کنجد نداره.
چهره اش عوض شد؛ با ناراحتی گفت: این ها رو ببرید بیرون، به جای این کارها هم بهتره سعی کنید نون سربازها رو بهتر کنید.


تیمسار یا کشاورز زاده؟!

یکی از اقواممون توی روستا برای مراسم ازدواج، فامیل رو دعوت کرده بود.
مصطفی به خاطر مشغله کاری نتونست بیاد.
چند وقت بعد وقتی مصطفی رو دید، گفت: تیمسار چرا عروسی ما نیومده بودید؟
چون ما کشاورزیم، خونه ی ما نمیای؟
مصطفی که دید نبودنش باعث ناراحتی شده
گفت: این چه حرفیه؟! دستت رو بیار بالا ببینم!
دست هاش رو بوسید، به ش گفت: این دست های پینه بسته رو پیامبر می بوسه،
من کی باشم! مگه من خودم کشاورز زاده نیستم؟!


بیت المال


تو دفتر نشسته بودم که تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم؛ خانم آقا مصطفی بود،
گفت: آقای رحیمیان، پسرم رفته امتحان، هنوز برنگشته؛ راهش دوره، نگرانم، اگه امکان داره یه وسیله بفرستید بره از مدرسه بیاردش.
من بدون اطلاع تیمسار، یه ماشین فرستادم مدرسه تا پسرشون رو برسونه خونه.
فردا صبح زود، طبق معمول، تیمسار اومد به دفترشون، ولی از برخوردشون معلوم بود از چیزی ناراحته.
لحظاتی بعد، با آیفون منو صدا کرد؛ رفتم داخل اطاقشون.
با عصبانیت گفت: آقای رحیمیان، شما به چه حقی برای بچه من ماشین فرستادید؟!
مگه ماشین اداره، مال بچه ی منه که می فرستی دنبالش؟!


فرمانده ی پایگاه

بعد از آزادسازی خرمشهر به امیدیه منتقل شدم.
پایگاه تازه تأسیسی بود و هنوز وضعیت مطلوبی نداشت.
داشتم با هم اطاقی ام از راهرو رد می شدیم. این رفیق ما هم که از وضعیت پایگاه ناراضی بود، همین جور داشت غُر می زد، به شخصی که داشت از روبروی ما می اومد گفت:
می بخشید آقا! فرمانده ی پایگاه رو می شناسی؟
آن فرد گفت: بله می شناسم.
هم اطاقیم که حسابی ناراحت بود، چند تا فحش درست و حسابی نثار فرمانده ی پایگاه کرد. ا.ن بنده خدا هم گفت: حق با شماست، دل منم از دستش خونه.
دوسم گفت: آدرسش رو داری؟
گفت: بله، و آدرس خونه فرماندهی رو داد.
فردای اون روز رفیقم رفته بود سراغ همون منزل.
چند لحظه بعد برگشت، دیدم خیلی پریشونه پرسیدم چی شده؟!
گفت: بد بخت شدم، از خجالت دارم می میرم.
گفتم: مگه چی شده؟!
گفت: سرهنگ اردستانی همونه که دیروز کلی فحش نثارش کردم.
با تعجب پرسیدم: چیزی هم در مورد برخورد دیروز گفت؟
گفت: نه ولی ای کاش می گفت!


امامزاده جعفر
به ورامین اومده بود.
دم غروب دیدم داره آماده میشه بره بیرون، ازش پرسیدم:
حاج مصطفی! کجا ان شا الله؟
گفت: امامزاده جعفر
گفتم: اگر چند لحظه صبر کنی، من هم در خدمتتان باشم.
به آستانه امامزاده که رسیدیم، حاج مصطفی دست به سینه گذاشت، سلام داد.
اول رفت سمت مزار شهدا، بعد از اینکه تک تک برای شهدا فاتحه خوند _ کنار قطعه شهدا یه حوض آب درست کرده بودن _ رو کرد به من،
گفت: مرتضی این جا چه جای خوبیه!
گفتم: حاجی منظورتون چیه؟
گفت: خوش به حال کسی که پایین پای این شهدا دفن بشه!
یک هفته بعد توی همون محل یه قبر به قبرهای شهدا اضافه شده بود:

شهید امیر سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی

جای خوبی گیرش اومد، همون جایی رو که می خواست.
ب


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 25 دی 1390 10:41 ق.ظ