تبلیغات
میعادگاه عاشقان - خاک به سرم شد!


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

خاک به سرم شد!

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
شنبه 29 بهمن 1390-09:21 ب.ظ

شلمچه بودیم!

پیرمرادی با آب و تاب ساکشو بست. لباساشو پوشید. هرچی خوراکی و آجیل داشت بین بچه ها تقسیم کرد. مهربون شده بود و سر به زیر. هِی از بچه ها حلالیت می طلبید؛ تا رسید به من گفت: «خیلی شهر نمی مونم! زود میام! شهید نشو تا من بیام»

فرمانده گفت: «پیرمرادی زودباش». پیرمرادی چایی رو سرکشید. ساکشو برداشت و گفت: «بچه ها حلالم کنید! خوبیی، بدییی، دیدید حلالم کنید! هرچند حقّتون بوده» و رفت دم سنگر.

آقای قیصری اومد دم سنگر و گفت: «این چیه؟» گفت: «ساکه!» گفت:«ساک برا چی؟!» گفت: «خوب میخوام برم مرخصی». گفت:«کی گفته تو باید بری مرخصی؟!» گفت: حاج عباسعلی گفته. زد زیر خنده و گفت: «تو رو که نگفته». تیز نگاه فرمانده کرد و گفت: «اِه! پس کِیُو گفته!» فرمانده گفت: «ابراهیمی رو گفته، ننه بزرگش فوت کرده باید بره. برو! برو ساکت و بذار سرجاش و آماده شو می خوایم بریم خط».

پیرمرادی کمی سرشو خاروند و بعد زد تو سرش و گفت: «خاک به سرم شد!». بعد رو به آسمون کرد و گفت: «ای خدا چرا! چرا! چرا!» و نشست. بچه ها گفتند: «حاجی بذار بره غصه اش شده!». پیرمرادی رو به بچه ها کرد و گفت: «نه! غصه ام از اینه که جو گرفتم مهربون شدم و هرچی آجیلو خوراکی داشتم دادم به شما، کوفت کردید.» و بعد زد رو دستش و گفت: « بشکنه این دستام». ساکشو پرت کرد تو سنگر و از خنده ریسه رفت.

 

منبع:جغله های جهاد



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 29 بهمن 1390 10:16 ب.ظ