تبلیغات
میعادگاه عاشقان - مرز شهادت


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

مرز شهادت

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
جمعه 6 مرداد 1391-06:34 ب.ظ


. . . آن سرخی و التهاب و آن صحنه های گلوله باران و آتش، گویی از صحنه گیتی محو شده بودند. خودم را در یک فضای نورانی میدیدم که زیباییش چشم را خیره می کرد. طولی نکشید که فهمیدم چند خانم اطرافم را گرفته اند. آنها همگی چادر به سر داشتند و پوشیه روی صورتشان را گرفته بود. بینشان خانمی بود که هاله ای عظیم و خیره کننده از نور، از وجودش تلألو داشت و می درخشید. کسی به گوش جانم گفت: ایشان بی بی دو عالم، حضرت صدیقه کبری (سلام الله علیها) هستند . . .


منبع: کتاب نسیم تقدیر
با شنیدن این ندا، به سجده افتادم و خاک ادب را بوسیدم. من قبلاً بارها از همرزمانم شنیده بودم که هنگام شهادت، یکی از حضرات مقدسه معصومین (علیهم السلام) بر بالین فرد محتضر حاضر می شوند و حالا شاهد حضور مبارک یکی از آن بزرگواران بودم و از تأثیر همین حضور بود که گویی در یک مدهوشی بی انتها فرور رفتم.
از هیچ کدام از آ« دردهای طاقت فرسا خبری نبود. جز نورانیت و صفا، محسوسات و ادراکات دیگری نداشتم. به وضوح میدیدم که باید آماده رفتن شوم، رفتن به سوی آخرت.
هنوز در خلسه حاصل از آن حالات معنوی بودم که ناگاه تصاویری از زندگی ام شروع کردند به رژه رفتن از مقابل دیدگانم. گویی آخرین آزمون زندگی در واپسین دم آن سراغم آمده بود.
در بین تمام آن تصاویر، تصویر تنها قرزندم وحید، بیشتر از همه نظرم را به خود جلب کرد. شاید برای همین بود که آن گرداننده ی غیبی، این تصویر را ثابت جلوی چشمم نگه داشت. محبت زیادی که نسبت به او داشتم جوشش کرد و آنچه نباید بشود، شد. خواهشی تمام هست و نیستم را در بر گرفتو آن محبت بی اختیارم کرد. لب باز نمودم و گفتم: خدایا یک بار دیگه به من فرصت بده تا وحیدم رو ببینم، بعد شهید بشم!
به محض درخواست این خواهش دیدم که آن خانم های نورانی غیبشان زد. ولی من هنوز در آن فضای معنوی بودم. فهمیدم که نباید این درخواست را می کردم. به گریه و استغاثه افتادم و از آن خواهش به شدن پشیمان شدم. این بار لب به دعا گشودم و گفتم: خدایا به من فرصت دیگه ای بده تا معرفتم و نسبت به تو و اولیائت بیشتر بشه، بعد توفیق شهادت رو نصیبم کن.
ناگهان خودم رو دوباره در رودخانه و آن جهنم آتش یافتم. بدنم مثل جنازه ای شده و روی آب آمده بود، فهمیدم که تا مرز شهادت پیش رفته ام ولیکن توفیق رفیق راهم نشده است.


تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 6 مرداد 1391 06:43 ب.ظ