تبلیغات
میعادگاه عاشقان - ایمان الهی، اراده ی آهنین


شهادت هنر مردان خداست نه طفلانی که مشغول بازی کودکانه دنیایند.

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

ایمان الهی، اراده ی آهنین

نوشته شده توسط:محمد رحیمی
شنبه 28 مرداد 1391-12:57 ب.ظ



روز دوم ورودم به موصل سه، یه سرباز عراقی اومد پیشم و بدون هیچ مقدمه و دلیلی سیلی محکمی زد توی گوشم. فهمیدم به دنبال بهانه ای هستن تا به قول ما گربه رو دم حجله بکشند. برای همین سعی کردم بهانه ای دستشان ندهم، بدون اینکه چیزی بگویم راهم را کشیدم و رفتم.
دو سه قدم بیشتر بردانشه بودم که سرباز عراقی از پشت یقه ام را گرفت و محکم کشید سمت خودش. به عربی گفت: چرا معذرت خواهی نکردی؟!
فهمیدم اینجا هم می خواهند همان بساط زورگویی و قلدر بازی را پهن کنند. با خودم گفتم مثل اینکه منم باید از همین اول واسه اینا گربه رو دم حجله بکشم.
سعی کردم . . .
سعی کرم بهش بفهمانم که خودش مقصر است و باید عذر خواهی کند. ولی امان از یک جو فهم و شعور. دوباره کشیده ی دیگری به ام زد و گفت: اینجا جای بحث کردن نیست، سریع معذرت خواهی کن.
با همان عربی دست و پا شکسته ای که بلد بودم به اش حالی کردم و گفتم که: فرمانده های تو نتونستن به من زور بگن، تو که عددی نیستی.
دستم را گرفت و گفت بیا بریم.
برای اینکه ضعف نشان ندهم دستم را محکم از دستش کشیدم بیرون و خودم دنبالش راه افتادم.
سرباز عراقی یک راست رفت پشت مقر خودشان. وقتی که رسیدم اونجا تازه فهمیدم که چه خواب وحشتناکی برایم دیدند؛ هفت هشت نفر با چوب و چماق و کابل ایستاده بودن. در واقع درگیری سرباز عراقی با من، بر اساس یک برنامه ی از پیش تعیین شده بود.
معمولاً اینجور وقت ها رسم است که از باب اظهار ندامت هم که شده، فرصت دوباره ای به مجرم داده می شود ولی آنها بدون هیچ مقدمه ای یکهو ریختند روی سرم و با چوب و کابل و هرچه که دست شان بود، مرا زدند و زدند و زدند . . .
من هم آن وسط مثل همیشه دست هایم را حفاظ سر و صورتم کرده بودم و فقط یا مهدی می گفتم. چون پی همه چیز را به تنم مالیده بودم، مخصوصاً آخ و اوخ نمیکردم تا از خودم ضعف نشان ندهم.
چند دقیقه بعد با حال زار و نزاری که داشتم، متوجه شدم یکی آمده و دارد با گریه و زاری از آنها می خواهد که بس کنند. چون خودشان هم خسته شده بودند، چند لحظه ای بیخیال زدن شدند.
دستمالی از جیبش درآورد تا خون های سر و صورتم را پاک کند، عراقی ها نگذاشتند.
به شان گفت: آخه این چه کار کرده که دارین به قصد کشت میزنیدش؟
گفتند: تقصیر خودشه، بگو معذرت خواهی کنه تا ما دست از سرش برداریم.
نشست کنارم و گفت: خب بابا معذرت خواهی کن دیگه، گفتن دو تا کلمه که نباید انقدر سنگین باشه.
صدایم مثل صدایی بود که از ته چاه درآید. با بی حالی گفتم: من کاری نکردم که عذرخواهی کنم، تازه اونا باید عذرخواهی کنن.
درحالی که هنوز اشک می ریخت گفت: بی انصاف دارن میکشنت آخه.
گفتم: من از اولش برای کشته شدن اومدم.
لحنش دلسوزانه تر از قبل شد و گفت: اینا خیلی لجباز و بی رحمن، به این سادگی ها دست از سررت بر نمیدارن ها.
گفتم: عیب نداره، من بدنم مثل سنگ شده انقدر که کتک خوردم، هرچی دلشون میخواد بزنن.
وقتی فهمیدند که نمی خواهم عذرخواهی کنم. گفتند: ما اینجا بلاهای بدتر از زدن هم داریم.
در آن لحظه ها خورشید آمده بود وسط آسمان و گرما بیداد میکرد. دو نفرشان آمدند سراغم. یکی پای چپم را گرفت و دیگری پای راستم را . . .

منبع: کتاب حکایت زمستان


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 28 مرداد 1391 02:12 ب.ظ